نمی دانم چرا هر چه خواستم که امشب بنویسم نشد.
نه دستان من را یارای نوشتن است ونه دلهره های دل بی تا بم
را یارای از قدر علی گفتن.
شاید که لیاقت را در تار و پود خود نیافتم.
آری نام او را بر زبان راندن لیاقتی شگرف را خواهان است ........که در من نیست
من چه هستم ؟که هستم؟
آیا تا دگر سال خواهم بود؟خواهم ماند؟و ستارگان این شب را باز هم خواهم شمرد؟
گرچه بودن و ماندن مهم نیست اما.......
نمی دانم!!!!!!
امشب خدا طور دیگری بر چنگ دلم زد
و آسمان جور دیگری آواز دلدادگی سر داد
شاید که تنها سینه ی فراخ او را توان شنیدن صدای بال فرشتگان باشد.
امشب هرچه هست .....هرچه بود ..... آنقدر عظیم بود که من توان نوشتارش را در خود
نخواهم دید تنها دست بلند کرده بر آسمان می نگرم
می دانم که بهترین ها و مهربان ترین ها بر من مقدم اند.
اما شاید که صدایم از میان بال فرشتگان و بیت بیت جوشن آدمیان
به پروردگارم برسد و شاید که او هم بر من لبخند زند.















