یه متن میذارم طولانیه ولی خیلی قشنگه.ارزش خوندن رو داره. امیدوارم بخونین و خوشتون بیاد.
روزگاری..... به خیال باطلم اینجا برای از تو نوشتن فضا کم بود و دنیا برای از تو نوشتن مرا کم بود!.....
عاتها چه زود رنگ تغییر می گیرند ...... من چه بد عادت شده بودم!.....
و امشب ........... در شبی که تحمل این حقیقت سنگین توانی برایم نگذاشته.....عزای غرور از دست رفته ام را جشن گرفتم!!.....جشن مختصری ست !....همین است که دعوتت نکرده ام!.... من هستم و ستاره و کمی از آسمان که از پنجره سرک کشیده!....تو نیستی و یاد من و حتی نشانی از من !....
تنها خاطره ها هستند که جسورانه......بی دعوت به دیدارم می آیند.....آنقدر معصومانه وارد می شوند که نمی توانم طردشان کنم!...بگذار بیایند.....بگذار تیغشان دستم را بگزد....
قسمتت مبارک!....حرفی نیست دیگر!....حرفی هم باشد مهم نیست دیگر!..... همه شان را ر دل خونم دفن می کنم..... شاید روزی برای دلم قیامتی بر پا کردم و خواستم مرده هایش را دوباره زنده کنم..... آن روز باید منتظر کتابم بمانی!...شاید روزی داستانم را همه خواندند....نمی دانم!....اما خودم هم منتظر آن قیامتم می مانم!!!...
اما ... حالا دیگر باید بروم!می دانم که دیگر فرصتی نمونده برای من!!دیگه حتی واسه مردن!!....
وقتی که فرصت نشد تا در رکاب تو بمانم.....و فرصتی نماند برایم تا در پناهت جان بگیرم...دیگر اگر فریادی هم برآورم....تنها طنینش غرور از دست رفته ام را بیشتر بر باد می دهد ...... رفتنم هم به نفع خودم است و هم تو را تسکین می دهد!!! باید بروم!...
اینجا را هیچوقت ندیده بودی!!ترسیده بودی از این کلبه خرابه ی دلم!!...مردانگی ات همین بود دیگر!!... تو همان بودی که گذر کردی!...تو همان بودی که در پی دیگری بودی!!..من بودم که نفهمیده بودم....گفتی دیدار به آن دیار !! و قبول کردم.....آن دیار را قبول نداری مگر ؟.....نمی دانی واقعا می بینمت؟؟....می دانم که اگر هم بخواهی نمی توانی پشیمانی ات را پنهان کنی!!!... پشیمان می شوی می دانم!!.. اما خیلی دیر!!... خیلی دیر!!...
آن روز حتی اگر دیگر دیر شده باشد چندان هم دور نیست!!.... خودت را آماده کن عزیز دل!... به جبران همه این سالهای دوری خیلی چیزا ازت می خوام !... فکر می کنی بتونی؟؟..... در این میهمانی بی تکلفم آسمان نگاهم می کند!!!... می دانم که خدا از آنجا نظاره ام می کند....با آسمان حرف می زنم.....خدا با ستاره ای برایم چشمکی فرستاد!!!....
اما انگار خاطره ها دست در چشمانم کرده اند!!...از چشمانم آب می آید!!...صورتم تر شده انگار....نه!! نه!! گریه ای در کار نیست!!!....
اشکی هم اگر هست اثر کار خاطره هاست!!... به خاطر تو نیست!!..
کسی چه می داند !... شاید این بازی را من برده ام!..... چون تو را باخته ام !.. اما این را می دانم که تو باخته ای !!...طفلکی تو!!..
نمی دانم چرا خاطره ها رهایم نمی کنند......سراغ تو نمی آیند می دانم!... آنها عاقل تر از منند......می دانند تحویلشان نمی گیری...همین است که فقط روی سر من آوار می شوند.....شاید می خواهند وجودشان را ثابت کنند....شاید می خواهند ثابت کنند که روزی درست مثل همین روزها زنده بوده اند.....
نمی دانم شاید هم می خواهند انتقام بگیرند!!...
انتقام مردن و به باد سپرده شدنشان را!!!....انتقام نادیده گرفتنشان را!... مگر نمی دانند تقصیر من نبود که بر باد رفتند؟؟؟...مگر نمیدانند؟.... اما مهم نیست باز هم معرفت همین خاطره ها !!.... اگر نیودند تنها تر از اینی که هستم می شدم ....... میهمانیم را آنها رونق داده اند!......
میهمانی کوچکی ست......... باز هم تو نیستی!!!!
غرق میهمانی ام !که ناگهان !صدایی در جانم می نشیند......حرف های دلم را چه زیبا برایم نجوا می کند.......و من دیگر خسته ام!.....خسته!!....میهمانی ام را باید به پایان برم.......سرم را در دامن فلق رها می کنم....... تا برایم لالایی بخواند...... چشمانم خواب می خواهند....
آنها هم از نمدار بودن خسته اند....
تنم نیز دیگر از تب دار بودن به درد آمده است......
برای آخرین بار بخوان!...... برای آخرین بار!......
چشمانم د یگر گرم شده اند.........می خواهم امشب برای همیشه به خواب روم......
و او باز می خواند....... لالایی می خواند تا به خوابی شیرین فرو روم...... خواب شیرینی که تنها اندوهش تویی!!تو!ای اندوه جاودانه!.....
خاطره ای در درونم است
چو سنگ سپید درون چاهی
سر ستیز با آن ندارم توانش را نیز.....
برایم شادی ست و اندوه.......
در چشمانم خیره شود اگرکسی.....
آن را خواهد دید.....
و غمگین تر از آن خواهد شد.....
که داستانی اندوه زا شنیده است.....
می دانم خدا انسان را
بدل به شئ می کند بی آنکه روح را از او بگیرد......
تو نیز بدل به شئ شدی در درون من......
تو اندوه را جاودانه می سازی......
باز دوباره این دلم تو را بهانه می کند
دوباره مثل بچه ها هوای ناله می کند
چرا سرش نمی شود دگر تو رفته ای ز بر
چرا ز یاد برده است تو گفته ای کلاغ.......پر
چه ساده می کشاندم میان خاطرات تو
چه بچگانه می کند هوای شانه های تو
چقدر گویمش که دل!!دل خراب و خسته ام!!
نشد دگر خدا نخواست!من از دلش گسسته ام
هزار و یک دلیل را هزار بار گفتمش!......
چرا هنوز هم دلم!...... تو را بهانه می کند؟
تو رفتی و من نیز باید بروم ...... تو مسافری و من هم٬تو در سفری و من نیز......
تو بر نمی گردی و مرا هم توان باز گشتن نیست.......
تو رفتی به شهر رو یاها ت و من نیز دارم می رم به دنبال رویاهای از دست رفته ام .......
تو رفتی به دنبال آرزوهات و من به شهر تیره ی آرزوهای بر باد رفته ام سفر می کنم......
و خاطرات روزهای حضورت پاهایم را چه سست کرده است ....چه ناتوان شده ام.....چقدر تنها مانده ام....چه بی ثمر گشته ام....... این آدمیان اطرافم چه بی احساس گشته اند٬چرا اینقدر بی خیالند؟.....
مگر نمی دانند تو دیگر نیستی؟...چه آسوده در حرکتند و هیچ نمی دانند....... و چرا شهر هنوز همانگونه است؟.....دیگر در این راه چشمانم چه را جستجو می کنند؟.....دیگر به چه دلخوش بمانم؟؟.......
راهت را کج کردی و مرا تنها رها کردی در راهی که تمام ذراتش فقط تو را در ذهنم جاری می کند و تداعی روز های با تو بودن در این روزهای نبودنت دیوانه ترینم می کند......و تو نفهمیدی!!!!!
بی انصاف! راهمان نه موازی که منطبق بود......وقتی خواستی راهت رو کج کنی .......وقتی خواستی برای همیشه تنهام بذاری.......وقتی خواستی.......
برای اولین بار با همون دسته گلی که برام آورده بودی و حالا تنها مونسم شده........گونه هام رو نوازش کردی و با گلبرگهاش اشکام رو ربودی.......نگذاشتی دیگه گریه کنم و در نهایت تلخی خنداندیم......
اما حالا کجایی؟.....رفتی و ندیدی که بعد از رفتنت چشمانم چگونه باریدند.......و تو دیگر نبودی که نگذاری.......
ولی راست می گفتی....به عقل ناقصم نرسیده بود که دو راه منطبق وقتی به اندازه ی یک صدم زاویه هم از هم دور شوند......تا آخر این دنیای بی انصاف هم که بدوند به هم نمی رسند.....دورتر میشوند از هم دورتر و دورتر......داشتی می رفتی ......توقفم را ندیدی؟؟..... صدای زنجیر پاهام رو نشنیدی؟....دستهای اسیرم اسیرت نکرد ؟؟.....چشمهایم از پشت میله های قفس٬ حرفهایم را به قلبت نرساند؟؟....
تو رفتی به مقصدی که باید می رفتی و اشکهایم هم آمدند و رفتند به قصد آزار جان من........و حالا من مانده ام بی تو!.... من مانده ام تنها.....و باید بروم.......با همین اشکا و همین زنجیرها...... و با همه ی خاطراتی که فقط و فقط می آیند تا مثل خنجر روح زخمی ام را بیشتر نیشتر بزنند.....
تو رفتی....سفر به خیر عزیز دلم!!....
و من نیز می روم....
تو به شهر آرزوهات ......... و من در حسرت آرزوهام!!!....

+ نوشته شده توسط منا در جمعه سی ام تیر 1385 و ساعت
11:6 |