تبليغاتX
صدای بارون

ممنون که براي ديدن وبلاگ من اومدين. اميدوارم خوشتون بياد.اگر بد بود کوچيکيش رو به بزرگي خودتون ببخشين . آخه ميدونين اين هنوز بچه است.طول مي کشه تا تاتي تاتي کنه راه بيفته بدو وخطاهاش رو از بين ببره اميدوارم لذت ببريد

یه مدت قبل از اینکه خودم وبلاگ بسا زم که دورم نیست خیلی تو سایتا و وبلاگا می رفتم .اما تو  اکثرشون چیزی بود که غمگینم می کرد.

توی اونا پر بود از تنهایی یا صحبت از تنهایی.و همیشه این سوال برام بود که چرا؟چرا اینقدر تلخ و تنها و چرا اینقدر مبهم؟ چرا ما آدما فقط از تلخیا و تنهاییامون می گیم چیزی که هممون داریم فقظ مقدارش با هم فرق می کنه.آدم اگه تو یه متریه خورشید هم بشینه(اگه بگذریم از اینکه ذوب می شه) اگه فقط از تاریکی بگه بعد یه مدت دیگه خورشید رو نمی بینه.دورش پر می شه از تاریکی٬تاریکی که خودش ساخته.

تازگیا مد شده دقت کردین ترانه های داخلیمون پر شده از نفرین و غم و تنهایی.نوشته هامون پره از تلخی .یکی از این متنای تلخ رو خودم تو  وبلاگم  گذاشتم.هممون عادت کردیم و این خیلی بده.تا حالا فکر کردین که اگه به جای صحبت از غما و تنهاییا که فکر می کنیم سبکمون می کنه از شادیاو زیبا ییای زندگیمون هر چند کوتاه و کوچیک باشه بگیم چی می شه؟

و این مد مختصه ایران .عادت کردیم از نامردی ها و بدی ها بگیم و این فاجعه است چون کم کم قبهشون رو از بین می بریم.چون از بدی بدی می سازیم .چند وقت پیش با یکی از دوستان ترانه ای رو گوش می کردیم که فقط حرف از نفرین بود.گفتم : عشقش دروغه عاشق بلد نیست نفرین کنه.اما ندا گفت :دروغ نیست فاصله ی عشق و نفرت از مو هم باریک تره.

نمی دونم شاید اون درست می گه .شاید اصلا من ندونم عاشق شدن یعنی چی.ولی این عقیده رو دارم که عاشق نفرین بلد نیست.(اصلا منو چه به این حرفا  )

اصلا من با عشق و عاشقی کار ندارم .  چقدر اصلا  گفتما اصلا .من با غما و تنهاییا کار دارم. ما ایرانیا آماده ایم واسه گریه کردن سر سه صوت می شینیم به گریه ولی  واقعا می تونیم سر سه صوت بخندیم؟اینا رو برای خودم می گم چون خودم از همه بد ترم.دیشب اخبار ساعت ۱۰ پدر و مادر پو پک گلدر رو نشون داد (خدا رحمتش کنه ) خود من کلی گریه کردم  اما اگه  می گفتن فلان بازیگر ازدواج کرده یا بچه دار شده آیا من اونقدر می خندیدیم؟

ایران امروز رو دست جونا می چرخه (اگه بذارن-فکر می کنین این جملم سیاسی بود؟؟؟؟؟.........نهههههههههههههههههههههههههههههههههه  )

جوونایی که یه صریشون دنبال عاشق شدنن (عشق که چه عرض کنم..........    من قبول ندارم عشقی باشه) یه صریشون تو غم و تنهایی موندن اون باقیه اندکم می گن امکانات نیست و میذارن می رن.تازه اینا خوباشونن.بگذریم از بیماران معتاد(آخه منم معتقدم اعتیاد یه بیماریه )

اینجوریه که ایران میشه مملکت گل و بلبل.

اینهمه حرف نزدم که خدایی نکرده نصیحت کرده باشم اصلا.چون اولا من خیلی ریز تر از اونیم که بخوام کسی رو نصیحت کنم و اینکه اصلا خوشم نمیاد کسی بخواد نصیحتم کنه.

اینا رو گفتم که نفری یه پاک کن برداریم و هرچی غم و تنهاییه پاک کنیم.(قبول دارم گاهی غمایی هست که با پاک کن پاک نمی شه مثل از دست دادن یه عزیز.اون اول به زمان نیاز داره بعد به پاک کن.)

حرفای دل رو باید زد .چه جایی بهتر از وبلاگه آدم که مثل دفتر چه ی خاطرات می مونه ولی مگه تمام حرف دل غم و ای کاش و کاشکیه؟کمی هم از شادیامون بگیم.شاید دل یکی شاد بشه.باید همونجور که از ناراحتی ها مون می گیم و خودمون رو آروم می کنیم تو شادیامون هم دیگران رو سهیم کنیم. باید اونقدر از خوبی و شادی بگیم که دیگه جز اونا چیزی رو نبینیم.

حرف آخر:

وای که من چقدر حرف زدم. اگه حرفام به نظرتو ن بی ربط بود به بزرگی خودتون ببخشین.

+ نوشته شده توسط منا در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 14:20 |
از امروز یه قراری با هم میذاریم.جمعه ی هر هفته من زیبا ترین نامه ی عاشقانه ی یکی از بزرگان و مشاهیر رو براتون می ذارم.

تا وقتی که نامه هام ته بکشه

اینم اولیش:

 

 

 

+ نوشته شده توسط منا در جمعه سی ام تیر 1385 و ساعت 11:31 |
یه متن میذارم طولانیه ولی خیلی قشنگه.ارزش خوندن رو داره. امیدوارم بخونین و خوشتون بیاد.

 

روزگاری..... به خیال باطلم اینجا برای از تو نوشتن فضا کم بود و دنیا برای از تو نوشتن مرا کم بود!.....

عاتها چه زود رنگ تغییر می گیرند ...... من چه بد عادت شده بودم!.....

و امشب ........... در شبی که تحمل این حقیقت سنگین توانی برایم نگذاشته.....عزای غرور از دست رفته ام را جشن گرفتم!!.....جشن مختصری ست !....همین است که دعوتت نکرده ام!.... من هستم و ستاره و کمی از آسمان که از پنجره سرک کشیده!....تو نیستی و یاد من و حتی نشانی از من !....

تنها خاطره ها هستند که جسورانه......بی دعوت به دیدارم می آیند.....آنقدر معصومانه وارد می شوند که نمی توانم طردشان کنم!...بگذار بیایند.....بگذار تیغشان دستم را بگزد....

قسمتت مبارک!....حرفی نیست دیگر!....حرفی هم باشد مهم نیست دیگر!..... همه شان را ر دل خونم دفن می کنم..... شاید روزی برای دلم قیامتی بر پا کردم و خواستم مرده هایش  را دوباره زنده کنم..... آن روز باید منتظر  کتابم بمانی!...شاید روزی داستانم را همه خواندند....نمی دانم!....اما خودم هم منتظر آن قیامتم می مانم!!!...

اما ... حالا دیگر باید بروم!می دانم که دیگر فرصتی نمونده برای من!!دیگه حتی واسه مردن!!....

وقتی که فرصت نشد تا در رکاب تو بمانم.....و فرصتی نماند برایم تا در پناهت جان بگیرم...دیگر اگر فریادی هم برآورم....تنها طنینش غرور از دست رفته ام را بیشتر بر باد می دهد ...... رفتنم هم به نفع خودم است و هم تو را تسکین می دهد!!! باید بروم!...

اینجا را هیچوقت ندیده بودی!!ترسیده بودی از این کلبه خرابه ی دلم!!...مردانگی ات همین بود  دیگر!!... تو همان بودی که گذر کردی!...تو همان بودی که در پی دیگری بودی!!..من بودم که نفهمیده بودم....گفتی دیدار به آن دیار !! و قبول کردم.....آن دیار را قبول نداری مگر ؟.....نمی دانی واقعا می بینمت؟؟....می دانم که اگر هم بخواهی نمی توانی پشیمانی ات را پنهان کنی!!!... پشیمان می شوی می دانم!!.. اما خیلی دیر!!... خیلی دیر!!...

آن روز حتی اگر دیگر دیر شده باشد چندان هم دور نیست!!.... خودت را آماده کن عزیز دل!... به جبران همه این سالهای دوری خیلی چیزا ازت می خوام !... فکر می کنی بتونی؟؟..... در این میهمانی بی تکلفم  آسمان نگاهم می کند!!!... می دانم که خدا از آنجا نظاره ام می کند....با آسمان حرف می زنم.....خدا با ستاره ای برایم چشمکی  فرستاد!!!....

اما انگار خاطره ها دست در چشمانم کرده اند!!...از چشمانم آب می آید!!...صورتم تر شده انگار....نه!! نه!! گریه ای در کار نیست!!!....

اشکی هم اگر هست اثر کار خاطره هاست!!... به خاطر تو نیست!!..

کسی چه می داند !... شاید این بازی را من برده ام!..... چون تو را باخته ام !.. اما این را می دانم  که تو باخته ای !!...طفلکی تو!!..

نمی دانم چرا خاطره ها رهایم نمی کنند......سراغ تو نمی آیند می دانم!... آنها عاقل تر از منند......می دانند تحویلشان نمی گیری...همین است که فقط روی سر من آوار می شوند.....شاید می خواهند وجودشان را ثابت کنند....شاید می خواهند ثابت کنند که روزی درست مثل همین روزها زنده بوده اند.....

نمی دانم شاید هم می خواهند انتقام بگیرند!!...

انتقام مردن و به باد سپرده شدنشان را!!!....انتقام نادیده گرفتنشان را!...  مگر نمی دانند تقصیر من نبود که بر باد رفتند؟؟؟...مگر نمیدانند؟.... اما مهم نیست باز هم معرفت همین خاطره ها !!.... اگر نیودند تنها تر از اینی که هستم می شدم ....... میهمانیم را آنها رونق داده اند!......

میهمانی کوچکی ست......... باز هم تو نیستی!!!!

غرق میهمانی ام !که ناگهان !صدایی در جانم می نشیند......حرف های دلم را چه زیبا برایم نجوا می کند.......و من دیگر خسته ام!.....خسته!!....میهمانی ام را باید به پایان برم.......سرم را در دامن فلق رها  می کنم....... تا برایم لالایی بخواند...... چشمانم خواب می خواهند....

آنها هم از نمدار بودن خسته اند....

تنم نیز دیگر از تب دار بودن به درد آمده است......

برای آخرین بار بخوان!...... برای آخرین بار!......

چشمانم  د یگر گرم شده اند.........می خواهم امشب برای همیشه به خواب روم......

و او باز می خواند....... لالایی می خواند تا به خوابی شیرین فرو روم...... خواب شیرینی که تنها اندوهش تویی!!تو!ای اندوه جاودانه!.....

خاطره ای در درونم است

چو سنگ سپید درون چاهی

سر ستیز با آن ندارم توانش را نیز.....

برایم شادی ست و اندوه.......

در چشمانم خیره شود  اگرکسی.....

آن را خواهد دید.....

و غمگین تر از آن خواهد شد.....

که داستانی اندوه زا شنیده است.....

می دانم خدا انسان را

بدل به شئ می کند بی آنکه روح را از او بگیرد......

تو نیز بدل به شئ شدی در درون من......

تو اندوه را جاودانه می سازی......

باز دوباره این دلم تو را بهانه می کند

دوباره مثل بچه ها هوای ناله می کند

چرا سرش نمی شود دگر تو رفته ای ز بر

چرا ز یاد برده است تو گفته ای کلاغ.......پر

چه ساده می کشاندم میان خاطرات تو

چه بچگانه می کند هوای  شانه های تو

چقدر گویمش که دل!!دل خراب و خسته ام!!

نشد دگر خدا نخواست!من از دلش گسسته ام

هزار و یک دلیل را هزار بار گفتمش!......

چرا هنوز هم دلم!...... تو را بهانه می کند؟

تو رفتی و من نیز باید بروم ...... تو  مسافری و من هم٬تو در سفری و من نیز......

تو بر نمی گردی و مرا هم توان باز گشتن نیست.......

تو رفتی به شهر رو یاها ت و من نیز دارم می رم به دنبال رویاهای از دست رفته ام .......

تو رفتی به دنبال آرزوهات و من به شهر تیره ی آرزوهای بر باد  رفته ام سفر می کنم......

و خاطرات روزهای حضورت پاهایم را چه سست کرده است ....چه ناتوان شده ام.....چقدر تنها مانده ام....چه بی ثمر گشته ام....... این آدمیان اطرافم چه بی احساس گشته اند٬چرا اینقدر بی خیالند؟.....

مگر نمی دانند تو دیگر نیستی؟...چه آسوده در حرکتند و هیچ نمی دانند....... و چرا شهر هنوز همانگونه است؟.....دیگر در این راه چشمانم چه را جستجو می کنند؟.....دیگر به چه دلخوش بمانم؟؟.......

راهت را کج کردی و مرا تنها رها کردی در راهی که تمام ذراتش فقط تو را در ذهنم جاری می کند و تداعی روز های با تو بودن در این روزهای نبودنت دیوانه ترینم می کند......و تو نفهمیدی!!!!!

بی انصاف! راهمان نه موازی که منطبق بود......وقتی خواستی راهت رو کج کنی .......وقتی خواستی برای همیشه تنهام بذاری.......وقتی خواستی.......

برای اولین بار با همون دسته گلی که برام آورده بودی و حالا تنها مونسم شده........گونه هام رو نوازش کردی و با گلبرگهاش اشکام رو ربودی.......نگذاشتی دیگه گریه کنم و در نهایت تلخی خنداندیم......

اما حالا کجایی؟.....رفتی و ندیدی که بعد از رفتنت چشمانم چگونه باریدند.......و تو دیگر نبودی که  نگذاری.......

ولی راست می گفتی....به عقل ناقصم نرسیده بود که دو راه منطبق وقتی به اندازه ی یک صدم زاویه هم از هم دور شوند......تا آخر این دنیای بی انصاف هم که بدوند به هم نمی رسند.....دورتر میشوند از هم دورتر و دورتر......داشتی  می رفتی ......توقفم را ندیدی؟؟..... صدای زنجیر پاهام رو نشنیدی؟....دستهای اسیرم اسیرت نکرد ؟؟.....چشمهایم از پشت میله های قفس٬ حرفهایم را به قلبت نرساند؟؟....

تو رفتی به مقصدی که باید می رفتی و اشکهایم هم آمدند و رفتند به قصد آزار جان من........و حالا من مانده ام بی تو!.... من مانده ام تنها.....و باید بروم.......با همین اشکا و همین زنجیرها...... و با همه ی خاطراتی که فقط و فقط می آیند تا مثل خنجر روح زخمی ام را بیشتر نیشتر بزنند.....

تو رفتی....سفر به خیر عزیز دلم!!....

و من نیز می روم....

تو به شهر آرزوهات ......... و من در حسرت آرزوهام!!!....

 

+ نوشته شده توسط منا در جمعه سی ام تیر 1385 و ساعت 11:6 |

((...باری حکایتی ست.

حتی شنیده ام

بارانی اومده ست و به راه اوفتاده سیل.

هر جا که مرز بوده و خط٬پاک شسته است.

چندان که شهر بند قرق ها شکسته است.

و همچنین شنیده ام آنجا

باران بال  و پر

می بارد از هوا.

دیگر بنای هیچ پلی از خیال نیست

کوته شدست فاصله ی دست و آرزو.

حتی نجیب بودن و ماندن محال نیست.

بیدار راستین شده خواب فسانه ها

مرغ سعارتی که در افسانه می پرید

آنجا فرود آمده بر بام خانه ها

هر کو زند صلا

کای هر کئی بیا

زنبیل خویش پر کن از آنچت آرزوست.

و همچنین شنیده ام آنجا..

چی؟

لبخند می زنی ؟

من روستاییم٬نفسم پاک و راستین

باور نمی کنم که تو باور نمی کنی.))

-((آری٬حکایتی ست.

شهری چنین که گفتی ٬الحق که آیتی ست.

اما

من خواب دیده ام

تو خواب دیده ای

او خواب دیده است.

ما خواب دی.....

                    -((بس است.))

                                                          م.امید

 

 

+ نوشته شده توسط منا در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت 12:38 |

گر زری و گر سیم زر اندودی ٬باش.

گر بحری و گر نهری و گر رودی ٬باش.

در این قفس شوم ٬چه طاووس چه بوم٬

چون ره ابدی است ٬هر کجا بودی ٬باش.

 

                                                                                     م .امید 

 

 

+ نوشته شده توسط منا در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت 12:36 |

در شب تاریک

که صدایی با صدایی در نمی آمیخت

و کس کس را نمی دید از ره نزدیک

یک نفر از صخره های کوه بالا رفت

و به ناخن های خون آلود

روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچکس دیگر

شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و

                                    روی صخره ها خوشکید

از میان برده است طوفان نقش هایی را

که به جا ماند از کف پایش.

گر نشان از هر که پرسی باز

بر نخواهد آمد آوایش.

آن شب

هیچ کس از ره نمی آمد

تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتی بود

کوه سنگین سرگران خونسرد

باد می آمد ولی خاموش 

ابر پر می زد ولی آرام

لیک آن لحظه که ناخن های دست آشنای راز

رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند آغاز

رعد غرید

کوه را لرزاندبرق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای

                                                                                     کوتاه

پیکر نقشی که باید جاودان می ماند

امشب

باد باران هر دو میکوبند

باد خواهد برکند از جا سنگی را

و باران هم

خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید

هر دو می کوشند

می خروشند

لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه

مانده بر جا استوار٬انگار با زنجیر پولادین.

سال ها آن را نفرسوده ست

کوشش هر چیز بیهوده ست

کوه اگر بر خویشتن پیچد

سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند

و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک

یک  نفر کز صخره های کوه بالا رفت

در شبی تاریک.

                                                                                      سهراب سپهری

 

 

 

+ نوشته شده توسط منا در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت 12:32 |

این رو یه دوستی برام فرستاده من خوشم اومد امیدوارم شما هم مثل من خوشتون بیاد.از اون دوست هم ممنونم.

پنج وارونه چه معنا دارد؟ خواهر کوچکم از من پرسید.... من به او خندیدم... کمی آزرده و حیرت زده گفت:روی دیوار و درختان دیدم.... باز هم خندیدم... گفت:مهران ـ پسر همسایه ـ پنج وارونه به مینو میداد.... آنقدر خنده ورم داشت که طفلک ترسید.. بغلش کردم و بوسیدم و گفتم: آن هنگام که باران بی وقفه ی عاشق سقف دلت را پاره کرد میفهمی" پنج وارونه چه معنا دارد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط منا در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت 12:30 |

 

قاصدک هان چه خبر آوردی؟

از کجا وز چه خبر آوردی؟

خوش خبر باشی اما اما

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیار و دیاری-باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که ترا منتظرند

قاصدک

در دل من همه کورند و کرند.

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم می گوید

که دروغی تو دروغ

که فریبی تو فریب

قاصدک !هان  ولی .....آخر.....ای وای!

راستی آیا رفتی با باد؟

با و ام آی!٬ کجا رفتی ؟آی!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جایی؟

در اجاقی-طمع شعله نمی بندم-خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند.

 

                                                                                 م .امید

 

 

+ نوشته شده توسط منا در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت 12:27 |

 

مطالب عاشقانه و  غمگین و داستان داشتیم.فکر می کنم یه شعرطنز بد نباشه.

                          نیمه شب پریشب گشتم دوچار کابوس

                                  دیدم به خواب حافظ توی صف اتوبوس

                 گفتم سلام حافظ گفتا علیک جانم

                                          گفتم کجا روی تو گفتاخودم ندانم

                       گفتم بگیر فالی گفتا نمانده حالی

                                       گفتم چگونه ای تو گفت در بند بی خیالی

                                               گفتم که تازه تازه شعر و غزل چه داری؟

                            گفتا که می سرایم  شعر سپید باری

                                   گفتم ز دولت عشق گفتا که کودتا شد

                       گفتم رقیب گفتا او نیز کله پا شد

                                           گفتم کجاست لیلی ؟ مشغول دل روبایی؟

                                     گفتا شده ستاره در فیلم سینمایی

                                                          گفتم  بگو ز خالش  آن خال آتش افروز

                                                                    گفتا عمل نموده دیروز یا پریروز

                                               گفتم بگو ز مویش گفتا که مش نموده

                                   گفتم بگو ز یارش گفتا ولش نموده

                                               گفتم چرا؟چگونه؟عاقل شدست مجنون

                                  گفتا شدید گشته معتاد گرد و افیون

                                                 گفتم کجاست جمشید ؟ جان جهان نمایش

                    گفتا خرید قسطی تلوزیون به جایش

                                         گفتم بگو ز ساقی حالا شده چه کاره؟

                                                      گفتا شدست منشی در دفتر اداره

                                             گفتم بگو ز زاهد آن رهنمای منزل

                                       گفتا که دست خود را بردار از سر دل

                                        گفتا ز ساربان گو با کاروان غم ها

                                                     گفتا آژانس داره با تور دور دنیا

                                                                گفتم بگو ز محمل یا از کجاوه  یا دی

                                              گفتا پژو دوو بنز  یا گلف نک مدادی

                                     گفتم که قاصدک کو آن باد صبح شرقی

                                                      گفتم که جای خود را داده به فاکس برقی

                                                                   گفتم بیا ز هدهد جوییم راه چاره

                                                            گفتا به جای هدهد دیش است و ماهواره

                                     گفتم سلام ما را باد صبا کجا برد؟

                                                      گفتا به پست داده آورد یا نیاورد؟

                                          گفتم بگو ز مشک آهوی دشت رنگی

                                                           گفتا که ادکلن شد در شیشه های رنگی

                                     گفتم سراغ داری میحانه ای حسابی؟

                                                    گفت آنچه بود از دم گشته چلو کبابی

                               گفتم بیا دو تایی لب تر کنیم پنهان

                                                  گفتا نمی هراسی از چوب پاسبانان؟

                                          گفتم بلندبوده موی تو آن زمان ها

                                                         گفتا به حبس بودم  از ته زدند آنها

                                           گفتم شما و زندان حافظ ما رو گرفتی؟

                                                       گفتا ندیده بودم  هالو به این خرفتی.

 

     لازم به ذکر که این شعر هیچ توهینی به حضرت حافظ نکرده پس دوست داران ایشون دلخور نشن.

     و اگر قسمتی از شعر کسی رو ناراحت کرده و احتمالا بی احترامی شده به بزرگی خودتون ببخشین.

      منکه شاعرش نبودم.

  

                                                                 

 

                                                              

 

+ نوشته شده توسط منا در جمعه بیست و سوم تیر 1385 و ساعت 13:57 |

 

 

         نه تو می مانی

و نه اندوه

و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

غصه هم خواهد رفت

آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان  هرگز

تو به آیینه

نه آیینه به تو خیره شدست

تو اگر خنده کنی او به تو خواهد  خندید

و اگر بغض کنی

آه از آیینه ی دنیا که چه ها خواهد کرد

گنجه ی دیروزت

پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف

بسته های فردا همه ای کاش ای کاش

ظرف اینک اما خالی است

ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود

غم که از راه رسید در این سینه بر او باز مکن

تا خدا یک رگ گردن باقی است

تا خدا مانده به غم وعده ی این خانه مده.

 

+ نوشته شده توسط منا در جمعه بیست و سوم تیر 1385 و ساعت 13:55 |

 

       یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

              نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

                   خطی ننویسم که آزار دهد کسی را

                         یادم باشد که روز و روزگار خوش است

                              و تنها دل ما دل نیست

                                     یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر

                                         و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم

                                                یادم باشد باید در برابر فریاد ها سکوت کنم

                                                          برای سیاهی ها نور بپاشم

                                                                دم باشد از چشمه درس خروش بگیرم

                                                                        از آسماندرس پاک زیستن

                                                                 دم باشد سنگ خیلی تنهاست .......یادم باشد

                                                            ید با سنگ هم لطیف رفتار کنم

                                                 ادا دل تنگش بشکند

                                      دم باشد برای درس گرفتن و درس دادن

                             دنیا آمده ام.......

                     برای تکرار اشتباهات گذشتگان

             دم باشد زندگی را دوست دارم   

      دم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت

در چشمان حیوان بی زبانی که به قربانگاه می رود

        زل زنم تا به مفهوم بودن پی ببرم

              یادم باشد می توان با گوش سپردن

                       به آواز  شبان  دوره گری                                                                           

                              که از سازش عشق می بارد

                                     به اسرار عشق پی برد و زنده شد

                                                یادم باشد معجزه ی قاصدک ها را باود داشته باشم

                                                         یادم باشد گره ی تنهایی و دلتنگی هرکس

                                                               فقط به دست دل خودش باز می شود

                                                         یادم باشد

                                                هیچگاه لرزش دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم

                                      یادم باشد هیچگاه از راستی نتدسم و نترسانم

                                 یادم باشد زنده ام و

                                        و  ای کاش ........  .

 

 

+ نوشته شده توسط منا در جمعه بیست و سوم تیر 1385 و ساعت 13:53 |

 

                خانه ای خواهم ساخت

                                              آسمانش آبی

                        باز باشد همه ی پنجره هایش به پذیرایی نور

                                                  ساحت باغچه اش پر ز نسیم

                                  حوض ماهی پر آب

                                            قامت پاک درختاش سبز

                          و تو را خواهم خواند که در این خانه کنارم باشی

                                                سینه ی آینه تصویر تو را می جوید

                                             که در آیی چون نور

                                     تو به این خانه بیا

                                                       در خیابان امید

                                             کوچه ی باور سبز

                                                              نبش میدان صبوری

                                                    آن جا

                                  خانه ای خواهی یافت

                                                          سر در خانه چراغی روشن

                                     روی سکویش گلدان گلی

                                                 در دل خانه اجاقی دل گرم

                         با حضور  تو در این خانه چه جشنی بر پاست

                     آسمان شب این خانه پر از چشمک و مهتاب و نسیم

                                   ناودانش پر موسیقی آب

                                            ای سر آغاز امید

                                                            تو بدین خانه درا

                                   من به دیدار تو می اندیشم

                                                         و به آرامش بودن با تو.

 

+ نوشته شده توسط منا در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 و ساعت 0:1 |