خلاصه باهاشون رفتم....از پنجره به بیرون خیره شده بودم و جدولای سیاه و سفید کنار خیابون به سرعت از جلوی چشمام رد می شد و من حتی نمی تونستم اونا رو از هم تشخیص بدم.خیره شدم به اون جدولا که به خاطر سرعت ماشین خاکستری به نظر می رسیدن.سعی کردم رنگ سفید رو ببینم بعد از چند لحظه کاملا سفید بود.سفید سفید.بعد سعی کردم سیاه رو ببینم.بعد از چند لحظه کاملا سیاه شد.برام خیلی جالب بود .برای چند لحظه مثل یه بچه ذوق کردم
.زندگیه ما درست مثل اون جدول می مونه با تمام پیچیدگی و سختیاش اونقدر ساده است که گاهی خندمون می گیره.نمی دونم باور می کنین یا نه
ولی من دیشب شب خوبی داشتم.خیلی خوب ٬چون سعی کردم سفیدیه جدول زندگیم رو ببینم.انشاا... امروز هم روز خوبی خواهد بود.![]()
پیوست ۱:
این اسم هیچ ربطی به متن نداره یا لا اقل آنچنان ربطی نداره اما اینبار از رو حسم این اسم رو انتخاب نکردم٬اسم گیر نیاوردم
.
پیوست ۲:
این عکسم ربطی به متنم نداره اما چون یه دوست برام درست کردن و برام عزیزه میذارمش ٬و همینجا ازشون تشکر می کنم. ولی........... الان که فکر می کنم می بینم بی ربطم نیست.زندگیه همه ی ما یه جورایی شبیه برکه ی مهتاب می مونه میشه زیبایی اون برکه و مهتاب و تصویر مهتاب تو برکه رو دید یانه می شه از تاریکیش ترسید از نور نسبتا کمش ناراحت شد و غصه ی نبودن خورشیدی رو خورد که تا چند ساعت دیگه طلوع می کنه.انتخاب نوع تفکر با ماست.
پیوست ۳:
من خودم یه وقتایی از اونایی می شم که تفکر دوم رو انتخاب میکنن و از اونجایی که این وبلاگ مثل دفتر چه ی خاطراتمه اینا رو می نویسم تا خودم رو کمی تغییر بدم.پس لفن (همون لطفا) کسی فکر دیگه ای نکنه که خدایی نکرده .......(دارم نصیحت می کنم
)چون واقعا اینجوری نیست
. شعارم نمی دم اینم راست می گم.
پیوست۴:
این از همه مهم تره.................
خیلی دوستون دارررررررررررررررررررررررررم.![]()
![]()
![]()
نظر بدین خوشحال می شم![]()
با بعد![]()
![]()
![]()







