تبليغاتX
صدای بارون

ممنون که براي ديدن وبلاگ من اومدين. اميدوارم خوشتون بياد.اگر بد بود کوچيکيش رو به بزرگي خودتون ببخشين . آخه ميدونين اين هنوز بچه است.طول مي کشه تا تاتي تاتي کنه راه بيفته بدو وخطاهاش رو از بين ببره اميدوارم لذت ببريد

دیروز  با ماماینا رفته بودیم  بیرون از اون روزایی هم بود که من بیخود و بی جهت از دنیا بیزار بودم و زندگی به نظرم چیز خیلی بیخود و مزخرفی بود و اساسا با زندگی مشکل پیدا کرده بودم. به هیچ عنوان هم حس بیرون رفتن نداشتم اما از اونجایی که وقتی مامان و بابای عزیزم در خواست می کنن برم نمی شه رد کرد باهاشون همراه شدم.(آخه تو تاریکی یه دختر ۱۸ ساله تو یه  خونه ی تنها مثل منم شجاعیکم نگرانشون میکرد.فقط یکماااااااااا)

خلاصه باهاشون رفتم....از پنجره به بیرون خیره شده بودم و جدولای سیاه و سفید کنار خیابون به سرعت از جلوی چشمام رد می شد و من حتی نمی تونستم اونا رو از هم تشخیص بدم.خیره شدم به اون جدولا که به خاطر سرعت ماشین خاکستری به نظر می رسیدن.سعی کردم رنگ سفید رو ببینم بعد از چند لحظه کاملا سفید بود.سفید سفید.بعد سعی کردم سیاه رو ببینم.بعد از چند لحظه کاملا سیاه شد.برام خیلی جالب بود .برای چند لحظه مثل یه بچه ذوق کردم.زندگیه ما درست مثل اون جدول می مونه با تمام پیچیدگی و سختیاش اونقدر ساده است که گاهی خندمون می گیره.نمی دونم باور می کنین یا نه ولی من دیشب شب خوبی داشتم.خیلی خوب ٬چون سعی کردم سفیدیه جدول زندگیم رو ببینم.انشاا... امروز هم روز خوبی خواهد بود.

 

پیوست ۱:

این اسم هیچ ربطی به متن نداره یا لا اقل آنچنان ربطی نداره اما اینبار از رو حسم این اسم رو انتخاب نکردم٬اسم گیر نیاوردم.

پیوست ۲:

این عکسم ربطی به متنم نداره اما چون یه دوست برام درست کردن و برام عزیزه میذارمش ٬و همینجا ازشون تشکر می کنم. ولی........... الان که فکر می کنم می بینم بی ربطم نیست.زندگیه همه ی ما یه جورایی شبیه برکه ی مهتاب می مونه میشه زیبایی اون برکه و مهتاب و تصویر مهتاب تو برکه رو دید یانه می شه از تاریکیش ترسید از نور نسبتا کمش ناراحت شد و غصه ی نبودن خورشیدی رو خورد که تا چند ساعت دیگه طلوع می کنه.انتخاب نوع تفکر با ماست.

پیوست ۳:

من خودم یه وقتایی از اونایی می شم که تفکر دوم رو  انتخاب میکنن و از اونجایی که این وبلاگ مثل دفتر چه ی خاطراتمه اینا رو می نویسم تا خودم رو کمی تغییر بدم.پس لفن (همون لطفا) کسی فکر دیگه ای نکنه که خدایی نکرده .......(دارم نصیحت می کنم)چون واقعا اینجوری نیست. شعارم نمی دم اینم راست می گم.

پیوست۴:

این از همه مهم تره.................

خیلی دوستون دارررررررررررررررررررررررررم.

نظر بدین خوشحال می شم

با بعد

 

 

 

+ نوشته شده توسط منا در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 9:25 |
طبق قرارمون امروز جمعست واینم یه نامه ی عاشقانه ی دیگه.

دوستون دارم نظر یادتون نره

 

+ نوشته شده توسط منا در جمعه ششم مرداد 1385 و ساعت 18:45 |

 

من و چشمهایم امشب به دیدارت می آییم شاید در فراسوی ابرها و شاید در اعماق دریا نمیدانم! .. ذهنم خاموش است و گهگداری پرنده ایی مرا از حضورش آگاه میکند ..قلبم اما لبریز است..لبریز و تنها ! به دستهای کوچکم نگاه میکنم .. نور خیره کننده ایی وجودم را تسخیر میکند..

 

پیوست

نمی دونم این اسم اصلا ربطی به متن داره یا نه ولی یه حسی بهم گفت که این اسم رو بذارم.به قول خودم حس رو نمی شه توضیح داد . دلیلم نمی شه براش آورد.پس من هیچ دلیلی برای این اسم ندارم

 

 

+ نوشته شده توسط منا در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 و ساعت 18:53 |
 

به سراغ من اگر مي آييد

پشت هيچستانم

پشت هيچستان جايي است.

پشت هيچستان رگ هاي هوا،

پر قاصدهايي است كه خبر مي آرند،

از گل واشده در دور ترين بوته خاك.

روي شن ها هم،

نقش هاي سم اسب سواران ظريفي است

كه صبح

 به سر تپه معراج شقايق رفتند.

پشت هيچستان،

چتر خواهش باز است:

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا مي آيد.

آدم اينجا تنهاست

و در اين تنهايي،

سايه ناروني تا ابديت جاري است

*** به سراغ من اگر مي آييد،

نرم و آهسته بياييد،

مبادا كه ترك بر دارد

چيني نازك تنهایی من

                                                                                سهراب سپهری

+ نوشته شده توسط منا در سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت 12:30 |
تا حالا کفشات رو نگاه کردی؟

۲ تا عاشق

۲همراه که بی هم می میرن.با هم خاکی می شن.بدون هم زیر بارون نمی رن٬کاش آدما هم یه کم از کفشاشون یاد بگیرن.

 

جیر جیرک به خرس گفت : عاشقت شدم....خرس گفت: الان وقت خواب زمستونیه ......۳ ماهه دیگه که بیدار شدم در موردش صحبت می کنیم.......خرس از خواب بیدار شد و جیر جیرک رو ندید........خرس نمی دونست که جیرجیرک فقط ۳ روز عمر می کنه.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط منا در دوشنبه دوم مرداد 1385 و ساعت 12:41 |