تبليغاتX
صدای بارون

ممنون که براي ديدن وبلاگ من اومدين. اميدوارم خوشتون بياد.اگر بد بود کوچيکيش رو به بزرگي خودتون ببخشين . آخه ميدونين اين هنوز بچه است.طول مي کشه تا تاتي تاتي کنه راه بيفته بدو وخطاهاش رو از بين ببره اميدوارم لذت ببريد

   يادته عکستو دادي بزارم تو قاب بعد از اون روز ديگه هرگز به کسي نگاه نکردم

   کاش تو قحطي شقايق باز بشيم سوار قايق

   بشينيم بريم تو دريا منو تو تنهاي ، تنها

   ماهيا خيلي امينن نميگن اگه ببينن

   اينقدر ميريم که ساحل از منو تو بشه غافل

   قايقو با هم ميرونيم ، ميريم اونجاها ميمونيم

   جايي که نه آسمونش ، نه صداي مردومونش

   نه غمش ، نه جنب و جوشش ، نه صداي گل فروشش

   مثل اينجا آهني نيست خوبه اما گفتني نيست

   پس ببين يادت بمونه ، کسي هم اينو ندونه

 

 

 

+ نوشته شده توسط منا در جمعه سیزدهم مرداد 1385 و ساعت 11:11 |

درويشی قصه زير را تعريف می کرد

يکی بود يکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود

وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد

فرشته نگهبانی که بايد او را راه می داد نگاه سريعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد

در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود

مَرد وارد شد و آنجا ماند

چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت

اين کار شما تروريسم خالص است

نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟

شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت

« آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسيده

نشسته و به حرف های ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در

جهنم با هم گفت و گو می کنند يکديگر را در آغوش می کشند و می بوسند

جهنم جای اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد

وقتی قصه به پايان رسيد درويش گفت

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند

دوستون دارم هوار هواررررر

 

+ نوشته شده توسط منا در جمعه سیزدهم مرداد 1385 و ساعت 10:50 |

خدایا آنم ده که هر گز مردمانت از من نستانند خدایا پناهم ده از دست این نامردمان روزگار و خدایا نگرشم ده از دست این حوادث ناملایم و صبوریم ده از دست این عشق هایه ناپایدار

 

 

+ نوشته شده توسط منا در جمعه سیزدهم مرداد 1385 و ساعت 0:45 |
یه جا خوندم:

امشب می خواهم زندگی را برای دلم معنا کنم زندگی گل زردی است به نام غم زندگی فریاد بلندی است به نام آه زندگی آینه ای شکسته به نام دل زندگی مروارید غلطانی است به نام اشک زندگی یعنی خون دل خوردن پشت دیوار آرزو ماندن اولش رنج و آخرش مردن زندگی لحظه شادی آفرینی دارد به نام مرگ

یه جای دیگه هم خوندم:

به خاطر بسپار:زندگی یک اسم نیست فعلی ست در حال شدن.عشق نیست عاشق شدن است.ترانه نیست ترانه خواندن است.رقص نیست رقصیدن است.

و

زندگی یه گل سرخه پر از عطر پر از خار و پر از گل برگ لطیف.یادمان باشد اگر گل چیدیم عطروخاروگل وگلبرگ همه همسایه ی دیوار به دیوار همند.

 

من به این ۲ تای آخر معتقدترم.معتقدم زندگی یه گله.درسته خارای سختی داره.مثل رز.دستمون رو می گزه حتی ممکنه خون بیاد اما زیباییش رو می بینیم و از بوی خوشش لذت می بریم.

منکه عاشق رز  مشکیم .از اون مخملی مشکی خوشگلاچه بویی هم دارن.

 

 

 

من این نوشته ی روی تصویر رو قبول دارم با یه نمور ویرایش

زندگی قفس نیست ذهن ما قفس.و لحظه ی پرواز اون موقعیه که ما اون منه درون رو بشناسیم.منکه تصمیم گرفتم پرواز کنم.درسته که تو متن قبلی نوشتم می خوام دویدن رو یاد بگیرم ولی دویدن و پرواز که فرقی با هم ندارن:^o

یه چیز دیگه:زندگی چیز قشنگیه اگه نبود خدا مارو واردش نمی کرد.اگه باور کنیم عشق خدا به ما برتر و بیشتر از هر عشق دیگه حتی عشق مادره.اونوقت زندگی می شه زندگی.یه رز مخملیه واقعی

 

پیوست

من امشب اصلا حال خوشی ندارم.آخه فرداقراره برم دانشگاه نمره هام رو ببینم

اگه آپ امشبم به نظرتو تلخ اومد ببخشید این بر می گرده به اون نمره هایی که قراره فردا به دستم برسه.امیدوارم نیفتاده باشم.(من الان نمونه ی یک دانشجوی زرنگ و موفقم)

 

دوستون دارم هوار هوار

 

+ نوشته شده توسط منا در دوشنبه نهم مرداد 1385 و ساعت 22:43 |
تازگیا به یه چیزی پی بردم:

ما آدما زمانی به مشکل برخورد می کنیم که خودمون رو گم می کنیم.تازگیا به شدت به این حرف معتقد شدم.تنهایی غم  درد و پریشونی زمانی به سراغمون میاد که خودمون رو گم می کنیم.تازه اگه اصلا خودمون رو شناخته باشیم که بخوایم گم کنیم.و من خودم رو گم کردم.

و حتی نمی دونم قبل از گم کردن خودم رو شناختم یا تازه  عقلم رسیده و دارم دنبال خودم میگردم.

من تنهام.چند روزه احساس سردرگمی و تنهایی میکنم.کسی تنهام نگذاشته٬شکر خداعزیزام مثل همیشه کنارمن ومن به راحتی و با اطمینان بهشون تکیه می کنم.من خودم رو گم کردم.تنهاام چون خودم رو ندارم.

حس می کنم ایستادم و بدون هیچ تلاشی شاهد دور و دورتر شدن خودمم.و با هر قدم دورتر شدن می بینم که خودم رو کمتر و کمتر می شناسم.

دلم برای خودم تنگ شده خیلیم تنگ شده.دلم می خواد خودم رو پیدا کنم.بشناسم در آغوشش بگیرم.دنبال کودک درونم نمی گردم.اون اونقدر فعال که نیازی به گشتن نداره.نه نه من این منای شاد و شیطون و عجول که اغلب لبش به خنده باز می شه و گاهی تندی عصبانی می شه نیستم.این چیزیه که هرکسی با ۲بار دیدن من می تونه بفهمه . من خیلی عمیق تر از این حرفام.همه ی ما اینطوریم.چون آدمیم.چون اشرف مخلوقاتیم.

تمام ما دنبال اینیم که اطرافیانمون رو که آدما رو بشناسیم.در صورتی که اگه فقط خودمون ر بشناسیم همه ی اینا حله.کار آسونی نیست.

اصل مشکل از اونجایی شروع می شه که ما تا خودمون رو نشناسیم.خالق خودمون.خدای خودمون رو نمی شناسیم.و من می خوام بشناسمش .می خوام بیشتر از الان خیلی بیشتر از الان دوسش داشته باشم و عاشقش باشم.آخه ما همه چیزمون از اونه.بودنمون هستیمون همه چیزمون.

و من می ترسم.می ترسم همونجورکه دارم از خودم دور و دورتر می شم از خدای خودمم دور بشم.دور تر از الان.

پیوست ۱:

به خدا اگه ما خودمون رو بشناسیم هیچ موقع تنها و سرگردون نمی شیم.هرگز.

پیوست۲:

من الان حالم خیلی بهتر از موقعیه که شروع کردم به نوشتنچون تصمیم گرفتم.شروع کنم یادبگیرم که چه چجوری خودم رو بشناسم و نایستم به   تماشای دور و دور  و دورتر شدن خودم می خوام صداش کنم و مانع دورتر شدنش بشم. می خوام دویدن رو یاد بگیرم و قبل از اون باید صبر رو یاد بگیرم صبر برای اینکه اول تاتی تاتی کنم بعد بدوام.من خودم رو پیدا میکنم  چون می خوام خالق خودم رو پیدا کنم.اگه راهش رو بلدین کمکم کنیم.ممنون می شم اگه دویدن رو یادم بدین

پیوست ۳:

خیییییییییییییییلی دوستون دارررررررررررررررررررررررررمممممممممممممممم

 

خوشحال می شم نظراتون رو بدونم

 

+ نوشته شده توسط منا در دوشنبه نهم مرداد 1385 و ساعت 22:17 |