

|
+ نوشته شده توسط منا در جمعه سیزدهم مرداد 1385 و ساعت
11:11 |
درويشی قصه زير را تعريف می کرد وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد فرشته نگهبانی که بايد او را راه می داد نگاه سريعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود مَرد وارد شد و آنجا ماند چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت اين کار شما تروريسم خالص است نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟ شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت « آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسيده نشسته و به حرف های ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در جهنم با هم گفت و گو می کنند يکديگر را در آغوش می کشند و می بوسند جهنم جای اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد وقتی قصه به پايان رسيد درويش گفت با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند
دوستون دارم هوار هواررررر
+ نوشته شده توسط منا در جمعه سیزدهم مرداد 1385 و ساعت
10:50 |
خدایا آنم ده که هر گز مردمانت از من نستانند خدایا پناهم ده از دست این نامردمان روزگار و خدایا نگرشم ده از دست این حوادث ناملایم و صبوریم ده از دست این عشق هایه ناپایدار
+ نوشته شده توسط منا در جمعه سیزدهم مرداد 1385 و ساعت
0:45 |
یه جا خوندم:
امشب می خواهم زندگی را برای دلم معنا کنم زندگی گل زردی است به نام غم زندگی فریاد بلندی است به نام آه زندگی آینه ای شکسته به نام دل زندگی مروارید غلطانی است به نام اشک زندگی یعنی خون دل خوردن پشت دیوار آرزو ماندن اولش رنج و آخرش مردن زندگی لحظه شادی آفرینی دارد به نام مرگ
یه جای دیگه هم خوندم: به خاطر بسپار:زندگی یک اسم نیست فعلی ست در حال شدن.عشق نیست عاشق شدن است.ترانه نیست ترانه خواندن است.رقص نیست رقصیدن است. و زندگی یه گل سرخه پر از عطر پر از خار و پر از گل برگ لطیف.یادمان باشد اگر گل چیدیم عطروخاروگل وگلبرگ همه همسایه ی دیوار به دیوار همند.
دوستون دارم هوار هوار
+ نوشته شده توسط منا در دوشنبه نهم مرداد 1385 و ساعت
22:43 |
تازگیا به یه چیزی پی بردم:
ما آدما زمانی به مشکل برخورد می کنیم که خودمون رو گم می کنیم.تازگیا به شدت به این حرف معتقد شدم.تنهایی غم درد و پریشونی زمانی به سراغمون میاد که خودمون رو گم می کنیم.تازه اگه اصلا خودمون رو شناخته باشیم که بخوایم گم کنیم.و من خودم رو گم کردم. و حتی نمی دونم قبل از گم کردن خودم رو شناختم یا تازه عقلم رسیده و دارم دنبال خودم میگردم. من تنهام.چند روزه احساس سردرگمی و تنهایی میکنم.کسی تنهام نگذاشته٬شکر خدا حس می کنم ایستادم و بدون هیچ تلاشی شاهد دور و دورتر شدن خودمم.و با هر قدم دورتر شدن می بینم که خودم رو کمتر و کمتر می شناسم. دلم برای خودم تنگ شده خیلیم تنگ شده.دلم می خواد خودم رو پیدا کنم.بشناسم در آغوشش بگیرم.دنبال کودک درونم نمی گردم.اون اونقدر فعال که نیازی به گشتن نداره تمام ما دنبال اینیم که اطرافیانمون رو که آدما رو بشناسیم.در صورتی که اگه فقط خودمون ر بشناسیم همه ی اینا حله.کار آسونی نیست. اصل مشکل از اونجایی شروع می شه که ما تا خودمون رو نشناسیم.خالق خودمون.خدای خودمون رو نمی شناسیم.و من می خوام بشناسمش .می خوام بیشتر از الان خیلی بیشتر از الان دوسش داشته باشم و عاشقش باشم.آخه ما همه چیزمون از اونه.بودنمون هستیمون همه چیزمون. و من می ترسم پیوست ۱: به خدا اگه ما خودمون رو بشناسیم هیچ موقع تنها و سرگردون نمی شیم.هرگز. پیوست۲: من الان حالم خیلی بهتر از موقعیه که شروع کردم به نوشتن پیوست ۳: خیییییییییییییییلی دوستون دارررررررررررررررررررررررررمممممممممممممممم
خوشحال می شم نظراتون رو بدونم
+ نوشته شده توسط منا در دوشنبه نهم مرداد 1385 و ساعت
22:17 |
|
|