تبليغاتX
صدای بارون

ممنون که براي ديدن وبلاگ من اومدين. اميدوارم خوشتون بياد.اگر بد بود کوچيکيش رو به بزرگي خودتون ببخشين . آخه ميدونين اين هنوز بچه است.طول مي کشه تا تاتي تاتي کنه راه بيفته بدو وخطاهاش رو از بين ببره اميدوارم لذت ببريد

    بزرگ بود

    و از اهالي امروز بود

    با تمام افق هاي باز نسبت داشت

    و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد

 

   صداش

   به شكل حزن پريشان واقعيت بود

   و پلك هايش

   مسير نبض عناصر را

   به ما نشان مي داد.

   و دست هاش

   هواي صاف سخاوت را

   ورق مي زد

   و مهرباني را

   به سمت ما كوچاند.

 

   به شكل خلوت خود بود

   و عاشقانه ترين انحناي وقت خويش را

   براي آينه تفسير مي كرد.

   او به شيوه ي باران پر از طراوت تكرار بود.

 

   و او به سبك درخت

   ميان عافيت نور منتشر مي شد.

   هميشه كودكي باد را صدا مي كرد.

   هميشه رشته ي صحبت را

   به چفت آب گره مي زد.

   براي ما يك شب

  سجود سبز محبت را

  چنان صريح ادا كرد

   كه ما به عاطفه ي سطح  خاك دست كشيديم

   و مثل لهجه ي يك سطل آب تازه شديم.

 

   بارها ديديم

   كه با چقدر سبد

   براي چيدن يك خوشه ي بشارت رفت.

 

   ولي نشد

   كه به روي وضوح كبوتران بنشيند

 

   و رفت تا لب هيچ

   پشت حوصله ي نورها دراز كشيد

   و هيچ فكر نكرد

   كه ما

   ميان پريشاني تلفظ درها

   چقدر تنها مانديم.

                                                                 

                                                              سهراب

 

 

+ نوشته شده توسط منا در شنبه بیست و یکم مرداد 1385 و ساعت 22:35 |

 کوچولو برای من مهمه که تو کسی باشی! آدم بودن عبارت

 

قشنگیه چون فرقی بین زن و مرد، بین اون که دم داره و اون که دم

 

نداره نمیذاره! قلب و مغز آدمها جنسیت نداره! هیچوقت به زور از تو

 

نمیخوام که چون مردی یا زنی باید فلان کار رو داشته باشی! فقط

 

دو تا چیز از تو میخوام:یکی اینکه از معجزه به دنیا اومدن تمام

 

استفاده رو ببری و دومی اینکه هیچوقت تن به پستی ندی! پستی

 

یه جانور خونخواره که همیشه سر راهمون کمین کرده! ناخنهاشو

 

به بهانه های مثل مصلحت و عقل و احتیاط تو تن تمام آدمها فرو

 

میکنه و کمتر کسی هست که جلوش تاب بیاره! آدمها تو خطر پست

 

میشن و وقتی خطر از سرشون گذشت دوباره میرن توی جلد

 

خودشون! هیچوقت نباید خودت رو وقت روبرو شدن با خطر گم

 

کنی، حتی اگر ترس تمام جونت رو گرفته باشه! خود به دنیا اومدن

 

یه خطر داره: خطر پشیمونی از تولد!

شاید شنیدن این حرفها برات خیلی زود باشه، شاید بهتر باشه از

 

زشتیها و غصه ها چیزی برات نگم و فقط از دنیای شاد و قشنگ

 

برات حرف بزنم. ولی نمیخوام سرت شیره بمالم و بگم که زندگی

 

مثل یک قالی نرمه که میتونی پا برهنه روش راه بری، نه! زندگی یه

 

جاده کج و کوله پر از سنگ و کلوخه! کلوخهایی که تو رو زمین میزنن

 

و خونی مالیت میکنن! سنگهایی که فقط با چکمه های آهنین

 

میشه از روشون گذشت! تازه این کافی نیست چون وقتی پاهات رو

 

بپوشونی هم یکی پیدا میشه که به سرت سنگ بپرونه!

خب! درس امروز تموم شد! پسرم! یا دخترم! درس رو فهمیدی؟ خدا

 

میدونه اگر مردم حرفهامون رو بشنون چی میگن! فکر نمیکنی من

 

رو به دیوونگی بی رحمی متهم کنن؟ عکس آخر تو رو نگاه میکردم!

 

تو پنج هفتگی قدت یک سانتی متر هم نیست! خیلی عوض شدی!

 

حالا بیشتر از یه گل مرموز شکل یه شفیره ای! ماهی کوچولویی

 

که باله هاش تازه جوونه زدن! چهار تا باله که بعدها دست و پای تو

 

میشن! چشمهات مثل دو تا نقطه سیاه تو یه دایره معلومه و یه دم

 

کوچیک هم داری! تو روزنامه نوشته توی این سن با جنین

 

پستانداران دیگه فرقی نداری! یعنی اگه یه بچه گربه هم بودی

 

همین شکل و شمایل رو داشتی! نه صورتی، نه مغزی... من با تو

 

حرف میزنم و تو نمیدونی! توی تاریکی غرق شدی حتی نمیدونی

 

که وجود داری! میتونم تو رو دور بندازم و هیچوقت هم نمیفهمی که

 

دور انداختمت! هیچوقت 


قسمتهایی از کتاب: نامه به کودکی که هرگز زاده نشد

 اثر:اوریانا فالاچی

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط منا در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 و ساعت 0:21 |

     من نمي دانم
     و همين درد مرا سخت مي آزارد
     که چرا انسان ، اين دانا
     اين پيغمبر
     در تکاپوهايش چيزي از معجزه آن سو تر
     ره نبرده است به اعجاز محبت
     چه دليلي دارد ؟

     چه دليلي دارد
     که هنوز
     مهرباني را نشناخته است ؟
     و نمي داند در يک لبخند
     چه شگفتي هايي پنهان است
     من بر آنم که در اين دنيا
     خوب بودن به خدا سهل ترين کار است
     و نمي دانم
     که چرا انسان
     تا اين حد
     با خوبي
     بيگانه ست
     و همين درد مرا سخت مي آزارد

                                                               

                                                               فريدون مشيري

 

 

 

+ نوشته شده توسط منا در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 و ساعت 23:22 |

چنان دل کندم از دنيا که شکلم شکل تنهائيست

 ببين مرگ مرا در خويش که مرگم هم تماشائيست

مرا در اوج مي خواهي تماشا کن

تماشا کن دروغين بودمت ديروز

مرا امروز حاشا کن

در اين دنيا که حتي ابر هم نمي گريد به حال ما

همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها

 

+ نوشته شده توسط منا در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 و ساعت 23:17 |

فردا يه روز خاصه.يه روز بزرگ يه روز قشنگ.روزي كه گفتن ازش توفيق مي خواد و خدا اين توفيق رو به من داده.(خدايا شكرت مرسي  )

تولد وبلاگ من مصادف با شهادت حضرت فاطمه بود.اون عزيزاني كه اون موقع لطف كردن و از وبلاگ من بازديد كردن مي دونن.اون موقع اين توفيق رو داشتم و از فاطمه گفتم از بانوي دو عالم.هرچند كم و كوتاه اما در حد فهم خودم از بانوي دو عالم گفتم.براي ولادتشون تهران نبودم و اين توفيق رو نداشتم.اما حالا براي ولادت حيدر زهرا مي گم.

علي وار بودن خيلي مشكله علي وار بودن كه هيچ فهم علي هم مشكله.فردا روز بزرگيه .خيلي خيلي بزرگه.فردا روزيه كه همراه  محمد(ص)متولد شد.روزي كه همسر فاطمه(س)متولد شد.روزي كه پدر حسن و حسين پدر زينب متولد شد و مهم تر از همه ي اينا فردا روزيه كه علي متولد شد.

علي يعني همه چيز يعني دين يعني صبر يعني عشق يعني محبت يعني فهم يعني عقل.

علي يعني تكيه گاه فاطمه يعني عشق فاطمه.علي يعني اعتماد محمد عشق محمد.

اينيكه مي گم حرف خودمه قبليا هم حرف خودمه ولي اين يه جور ديگه حرفه منه:

علي يعني غمم مال خودم شاديم مال همه.

فردا روز بابايي منه.روز بابايي من و همه ي بابايي هاي دنيا.خيلي ها باباها (يا به قول خودم بابايي هاشون)رو كنارشون ندارن .بعضياشون رفتن

مسافرت و بعضي هاي ديگه پرده ي دوم نمايش رو مي بينن.(آخه مرگ آنتراكتي ست بين 2 پرده از يك نمايش)صحبت در مورد پدر(يا همون بابايي)وقتي مي دونم اونا هم ممكنه اين متن رو بخونن برام سخته.قبلنا احساس گناه مي گردم كه روز مادر يا پدر يا در مواقع ديگه بخوام از پدر و مادرها يا از پدر و مادر خودم بگم .مبادا كسي باشه كه عزيزش مسافرت باشه يا در حال تماشاي پرده ي دوم.

اما حالا ميگم.الان هم از گفتنش ناراحت مي شم مثل  قبل اما....اونا هم هستن لا اقل روحشون هست فقط بايد درك كنيم.اگه دوسشون داشته باشيم حضورشون رو درك مي كنيم.

پدر و مادرا موجودات جالبين هدفشون مشتركه :حمايت از فرزنداشون اما مسيراشون متفاوته.يه پدر اغلب(نمي گم هرگز چون تو هر چيزي استثنا وجود داره)صبر مادرا رو ندارن.به اندازه ي اونا هم محبتشون رو بروز نمي دن.اما تضاد جالبي توي پدرا وجود داره.مثل يه اسفنج نرمن در حالي كه مثل صخره محكمن و هميشه ميشه بهشون تكيه كرد.مي شه در سايشون با آرامش پيش رفت.

فردا روزيه كه بايد بوسه بزنيم به دست پدرامون(يا خدايي نكرده به خاكشون)به خاطر حضورشون به خاطر يه عمر محبت و حمايتشون.

فردا روزيه كه بايد بوسه بزنيم به دست پدر و مادرمون به خاطر قلمدوش هاي بچگي(درست گفتم؟  )به خاطر حمايتشون موقع تاتي تاتي كردن.شب زنده دارياشون .به خاطر حضور سبزشون.يا حضور آسمونيشون.

 

پيوست 1:

بابايي خيلي دوست دارم.هوار هوار.

 

پيوست2:

يا حيدر زهرا به خدا بگو بيشتر هواي منو داشته باشه.

 

پيوست 3:

فردا هم روز مادرهم روز پدر.مگه مي شه تولد علي تولد فاطمه نباشه؟

 

پيوست4:

خيييييييييلي دوستون دارمممممممم.

 

 

امشب و فردا تو آسمونا چه جشني برپاست...........................

 

 

تقديم به بابايي خودم كه بهترين بابايي دنياست.

 

من نظر مي خوام

 

اگر کسی از حرفام دلش گرفت چون عزیزش رو کنارش نداره.تروخدا منو ببخشین.به خدا قصد بدی نداشتم.

 

 

 

+ نوشته شده توسط منا در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 و ساعت 14:15 |