کوچولو برای من مهمه که تو کسی باشی! آدم بودن عبارت
قشنگیه چون فرقی بین زن و مرد، بین اون که دم داره و اون که دم
نداره نمیذاره! قلب و مغز آدمها جنسیت نداره! هیچوقت به زور از تو
نمیخوام که چون مردی یا زنی باید فلان کار رو داشته باشی! فقط
دو تا چیز از تو میخوام:یکی اینکه از معجزه به دنیا اومدن تمام
استفاده رو ببری و دومی اینکه هیچوقت تن به پستی ندی! پستی
یه جانور خونخواره که همیشه سر راهمون کمین کرده! ناخنهاشو
به بهانه های مثل مصلحت و عقل و احتیاط تو تن تمام آدمها فرو
میکنه و کمتر کسی هست که جلوش تاب بیاره! آدمها تو خطر پست
میشن و وقتی خطر از سرشون گذشت دوباره میرن توی جلد
خودشون! هیچوقت نباید خودت رو وقت روبرو شدن با خطر گم
کنی، حتی اگر ترس تمام جونت رو گرفته باشه! خود به دنیا اومدن
یه خطر داره: خطر پشیمونی از تولد!
شاید شنیدن این حرفها برات خیلی زود باشه، شاید بهتر باشه از
زشتیها و غصه ها چیزی برات نگم و فقط از دنیای شاد و قشنگ
برات حرف بزنم. ولی نمیخوام سرت شیره بمالم و بگم که زندگی
مثل یک قالی نرمه که میتونی پا برهنه روش راه بری، نه! زندگی یه
جاده کج و کوله پر از سنگ و کلوخه! کلوخهایی که تو رو زمین میزنن
و خونی مالیت میکنن! سنگهایی که فقط با چکمه های آهنین
میشه از روشون گذشت! تازه این کافی نیست چون وقتی پاهات رو
بپوشونی هم یکی پیدا میشه که به سرت سنگ بپرونه!
خب! درس امروز تموم شد! پسرم! یا دخترم! درس رو فهمیدی؟ خدا
میدونه اگر مردم حرفهامون رو بشنون چی میگن! فکر نمیکنی من
رو به دیوونگی بی رحمی متهم کنن؟ عکس آخر تو رو نگاه میکردم!
تو پنج هفتگی قدت یک سانتی متر هم نیست! خیلی عوض شدی!
حالا بیشتر از یه گل مرموز شکل یه شفیره ای! ماهی کوچولویی
که باله هاش تازه جوونه زدن! چهار تا باله که بعدها دست و پای تو
میشن! چشمهات مثل دو تا نقطه سیاه تو یه دایره معلومه و یه دم
کوچیک هم داری! تو روزنامه نوشته توی این سن با جنین
پستانداران دیگه فرقی نداری! یعنی اگه یه بچه گربه هم بودی
همین شکل و شمایل رو داشتی! نه صورتی، نه مغزی... من با تو
حرف میزنم و تو نمیدونی! توی تاریکی غرق شدی حتی نمیدونی
که وجود داری! میتونم تو رو دور بندازم و هیچوقت هم نمیفهمی که
دور انداختمت! هیچوقت
قسمتهایی از کتاب: نامه به کودکی که هرگز زاده نشد
اثر:اوریانا فالاچی


+ نوشته شده توسط منا در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 و ساعت
0:21 |