تبليغاتX
صدای بارون

ممنون که براي ديدن وبلاگ من اومدين. اميدوارم خوشتون بياد.اگر بد بود کوچيکيش رو به بزرگي خودتون ببخشين . آخه ميدونين اين هنوز بچه است.طول مي کشه تا تاتي تاتي کنه راه بيفته بدو وخطاهاش رو از بين ببره اميدوارم لذت ببريد

\:D/\:D/ عاشقان عیدتان

          مبارک باد\:D/ \:D/

 

 

+ نوشته شده توسط منا در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 و ساعت 11:40 |
ميدانيد كه: كوكا كولا در اصل سبز رنگ است!!

 عمومي ترين نام جهان محمد است!!

اسم قاره ها با همان حرفي كه آغاز ميشود پايان ميابد!!

شما نميتوانيد با حبس نفستان خود كشي كنيد!!

 محال است آرنج دستتان را بليسيد!!

وقتي عطسه ميكنيد مردم به شما عافيت باش ميگويند چون قلب شما به مدت يك ملنيليونيم ثانيه ميايستد!!

خوك‌ها به دليل فيزيك بدني قادر به ديدن آسمان نيستند!!

 فندك قبل از كبريت اختراع شد

 

این مطلب رو یه دوست برام فرستادن.خوشم اومد گذاشتم اینجا

دوستون دارم

 

+ نوشته شده توسط منا در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 21:31 |

 

روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو : « من خوب می شناختمش

 

نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود . حتی زمان مرگ آن لحظه های

 

 پر ز درد و غم و غروب آن بیقرار عشق چشم انتظار دیدن رویت

 

نشسته بود . » روزی اگر سراغ من آمد به او بگو : « شب در میان

 

تاریکی در نور ماهتاب هر روز در درخشش خورشید تابناک هر لحظه

 

 در برابر آیینه ی زمان  در انتظار دیدن رویت نشسته بود .» روزی اگر

 

 سراغ من آمد به او بگو : « جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد

 

هرگز خیانتی به دستان تو نکرد هرگز نگاه پاک و زلال تو را ؛ با هیچ

 

 چشم سیاه مستی عوض نکرد تا آخرین نفس ؛ در انتظار دیدن

 

رویت نشسته بود . » روزی اگر سراغ من آمد به او بگو : افسوس !

 

دیر شد ؛ ای کاش ! کمی زودتر می آمدی . »

 

 

 

+ نوشته شده توسط منا در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 21:17 |

براي تو و خويش

 

چشماني آرزو مي كنم

 

كه چراغ ها و نشانه ها را

 

درظلمات مان 

 

ببيند

 

 

گوشي

 

كه صداها و شناسه ها را

 

در بيهوشي مان بشنود

 

براي تو و خويش،روحي

 

كه اين همه را

 

در خود گيرد و بپذيرد

 

 

 

و زباني

 

كه در صداقت خود

 

ما را از خاموشي خويش

 

بيرون كشد

 

و بگذارد

ا

ز آن چيز كه در بندمان كشيده است

 

سخن بگويم.

 

                                               

                                                                          ترجمه:احمد شاملو

 

 

+ نوشته شده توسط منا در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 21:12 |

در سال 1990 در دانشگاه سربن تدريس مي كردم.روزي در

 

آخرساعت درس يك دانشجوي دكتراي نروژي سوالي مطرح كرد:استاد

 

 شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست؟؟فقط چند دقيقه به

 

آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به

 

روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم.به آن دانشجو گفتم:جهان سوم

 

جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش آباد باشد خانه اش خراب مي

 

شودو هر كس بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش

 

بكوشد.

 

                                                 پروفسور محمد حسين

 

 

پيوست

خواستم براي اين متن عكس بذارم ديدم هر چي بذارم هر چقدرم كه

قشنگ ارزش متن رو كم مي كنه.

نظر می خوام

+ نوشته شده توسط منا در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 18:23 |
اين ديوانگيست

که از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينکه خار يکي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم


که همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينکه يکي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها کنيم

که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم بخاطر اينکه در زندگي با شکست مواجه شده ايم

که از تلاش و کوشش دست بکشيم بخاطر اينکه يکي از کارهايمان بي نتيجه مانده است

که همه دستهايي را که براي دوستي بسوي ما دراز مي شوند بخاطر اينکه يکي از دوستانمان رابطه مان را زير پا گذاشته است رد کنيم

که هيچ عشقي را باور نکنيم بخاطر اينکه در يکي از آنها به ما خيانت شده است

که همه شانس ها را لگدمال کنيم بخاطر اينکه در يکي از تلاشهايمان ناکام مانده ايم

به اميد اينکه در مسير خود هرگز دچار اين ديوانگي ها نشويم


و به ياد داشته باشيم که هميشه

شانس هاي ديگري هم هستند

دوستي هاي ديگري هم هستند

عشق هاي ديگري هم هستند

نيروهاي ديگري هم هستند

تنها بايد قوي و پُر استقامت باشيم و همه روزه در انتظار روزي بهتر و شادتر از روزهاي پيش باشيم

 

 

این متن نوشته ی خودم نیست اما دوست دارم حرف دلم باشه.پس       می ذارمش تو قسمت حرف دل

+ نوشته شده توسط منا در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 و ساعت 13:37 |

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود . تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود . پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد. من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي . دوستدار تو پدر پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران اف بي آي و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم

 

 

نتيجه اخلاقي
هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد
مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد

 

+ نوشته شده توسط منا در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 و ساعت 13:34 |
طبق قرارمون و مطابق هر جمعه یه نامه ی عاشقانه.(البته هفته ی پیش نگذاشته بودم)

 

 

+ نوشته شده توسط منا در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 و ساعت 13:21 |
سلام.

ببخشید این چند روزه آپ نکردم.یه چند روزی نبودم.امیدوارم از آپ امروز خوشتون بیاد.

خییییییییییلی دوستون دارم

+ نوشته شده توسط منا در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 و ساعت 13:14 |

 

گفت : روزی بزرگ میشوم و عاشق میشوم . گفتم : روزی عاشق میشوی و بزرگ میشوی

 

گفتگو آیین درویشی نبود ...ور نه با تو ماجراها داشتیم...

 

به من ميگفت: انقدر دوستت دارم که اگر بگويي بمير‌، ميميرم... باورم نمي شد... فقط يک امتحان ساده به او گفتم بمير...! سالهاست در تنهايي پژمرده ام... - کاش امتحانش نمي کردم.

 

اگر کسی می گوید که برای تو می میرد دروغ میگوید!!! حقیقت را کسی میگوید که برای تو زندگی می کند

 

به من گفت بيا, به من گفت بمان, به من گفت بخند, به من گفت بمير,  آمدم, ماندم, خنديدم, مردم.

 

هرگز به كسي نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري.. هرگز به كسي محبت نكن وقتي قصد شكستن قلبش را داري.. هرگز قلبي را قفل نكن وقتي كليدش را نداري..

 

میگی بارون دوست داری با چتر میری زیرش.میگی گل دوست داری از شاخه می چینیش .میگی پرنده ها رو دوست داری تو قفس نگهشون میداری. میخوای نترسم وقتی میگی منو دوست داری؟؟؟!!!

 

انيشتين در جايي گفته بود: "دو چيز نهايت ندارند،‌ يکي فضا و ديگري ميزان حماقت مردم. هرچند در بي‌نهايت بودن اولي شک دارم."

 

دوست داشتم ....يادت هست؟؟! گفتم دوست دارم...و تو گفتي براي دوست داشتن كوچيكي.....رفتم تا بزرگ بشم.....اما اونقدر بزرگ شدم كه يادم رفت دوست دارم!!!!!...

 

رسم بازی عشق این بود که من بشمارم و تو قایم شوی به همان رسم های قدیمی کودکانه (قایم باشک) هنوز نشمرده بودم که رفتی و چنان ناپیداکه برای همیشه بدنبالت سرگردان و آواره شدم لعنت به این بازی بچه گانه لعنت

 

+ نوشته شده توسط منا در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت 10:58 |