برگ پاييزم،ز چشم باغبان افتاده ام
خوار، در جولنگه باد خزان افتاره ام
اشك ابرم كاينچنين بر خاك ره غلتيده ام
واژگون بختم،ز چشم آسمان افتاده ام
قطره اي بر خامه ي تقدير بودم،روسياه
بر سپيدي هاي اوراق زمان افتاده ام
جاي پاي رهرو عشقم، مرا نشناخت كس
بر جبين خاك،بي نام و نشان افتاده ام
روزگاري شمع بودم،سوختم ُ،افروختم
غرق اشك خود،كنون چون ريسمان افتاده ام
كوه پا برجا نيم،سرگشته ام ،آواره ام
پيش راه باد،چون ريگ روان افتاده ام
ازتلطف چتر سبزم،سايبان خستگان
از تواضع سايه ام،بر خاكدان افتاده ام
استوارم سخت، چون زنجير و رسوا پيش خلق
همچنان از اين دهان در آن هان افتاده ام
قطره اي بي رنگ بودم، نور عشق از من گذشت
بر فلك چون هاله ي رنگين كمان افتاده ام
آه، سيمين،نغمه هاي سينه سوز عشق را
اين زمان آموختندم،كز زبان افتاده ام.
سيمين بهبهاني







