تبليغاتX
صدای بارون

ممنون که براي ديدن وبلاگ من اومدين. اميدوارم خوشتون بياد.اگر بد بود کوچيکيش رو به بزرگي خودتون ببخشين . آخه ميدونين اين هنوز بچه است.طول مي کشه تا تاتي تاتي کنه راه بيفته بدو وخطاهاش رو از بين ببره اميدوارم لذت ببريد

من امروز خيلي خوشحالم.خييييييييلي خوشحالم.آخه به يه مهموني دعوت شدم.يه مهموني از

 اونايي كه وقتي دعوت مي شيم كلللللللللللللي ذوق مي كنيم.ميزبان من خيلي از من بالاتر

خيييييييييييييلي از من ارزشمند تره .تو همه چي از من بهتره.آخه اون خالق منه.يه ميزبان كه با

تمام برتريش مهربونيش و رحمتش تكه.كه خودش ازمون دعوت مي كنه بريم پيشش و از رحمت

 و مهربونيش به اندازه ي ظرفيتمون بگيريم.نمي گم به اندازه ي وسعتش چون اينقدر وسيعه كه

انتهايي براش نيست.ديگه مي مونه به جنبه ي ما مهموناش كه چقدر قدر بدونيم و استفاده كنيم.اين

مهموني طولانيه مثل عروسياي قديم كه هفت شبانه روز بوده.اما اين يكي از اونم بيشتره.اين يه

ماهه.اما به همون سرعت كه ميزبانمون دعوتمون مي كنه و جشن شروع مي شه به همون زودي

 هم تمون مي شه و عيد فطر مياد.يه مهموني كه هممون توش دعوتيم.

 

خيلي دوستون دارم.شروع مهموني رو بهتون تبريك مي گم.از همتون

التماس دعادارم.توضيافتتون يادم كنين.

 

+ نوشته شده توسط منا در سه شنبه چهارم مهر 1385 و ساعت 11:45 |

  دل آسوده ي من،لانه ي پاك كبوتر بود

 

  كه چتر شاخساران بر فرازش سايه گستر بود

 

  شبي فرياد خشم آلوده ي طوفان

 

  گريزان كرد از وحشت،كبوتر بچگانش را

 

  از آن پس لانه ويران شد،بهار از او گريزان شد

 

  دهان شبنم آلودش پر از خاك بيابان شد

 

  پر از خاكي كه مي پوشاند شبها آسمانش ر

ا

  تهي شد سينه اش مانند دام خالي صياد

 

  هم از آوا هم از فرياد

 

  نه فريادي كه گاه از خشم بفشارد گلويش را

 

  نه آوايي كه گاه از شوق بگشايد دهانش را

 

  تو از راه آمدي،با بالهاي آفتابي رنگ

 

  فضاي تيره اش را بار ديگر روشني دادي

 

  ز شر فتنه هاي آسمانش ايمني دادي

 

  به همراه خود آوردي بهار جاودانش را

 

  از اين پس ديگرم دل،آشيان بي كبوتر نيست

 

  نگاه او به دنبال كبوتر هاي ديگر نيست

 

  تو از راه آمدي اي مرغ صحراهاي تنهايي

 

  پس از چندين شكيبايي

 

  درنگت جاوداني باد در ويرانسراي من

 

  بمان ديگر،بمان ديگر براي من!

 

  بمان،تا لانه ي دل باز گويد داستانش را

 

  بمان،تا شوق ديدار تو بگشايد زبانش را....

 

 

 

                                            نادر نادرپور

 

 

برای این دوتا پست عکسای خیلی خوشگلی داشتم اما  متا سفانه این سرویس دهنده ها کار نمی کنن. خیلی دوست داشتم شما هم اونا رو ببینین

+ نوشته شده توسط منا در یکشنبه دوم مهر 1385 و ساعت 12:45 |

  وعشق هديه ايست جاوداني.

 

  و من چه عاجزانه افق هاي طلايي نگاهت  را با

 

 هزار تمنا جستجو مي كنم و قصه ي      تنهايي را

 

 در آسمان آبي نگاهت در ميان مي گذارم.

 

  نسيم اشكي كه در نگاهت موج مي زند،باراني از

 

 عشق بود براي باغ روياهايم،و دلم چه بي قرار

 

براي نگاه  عاشقت مي تپد.

 

  در دل شب هاي تاريك وجودم به جستجوي

 

روشنايي شمع وجودت مي گردم.

 

  به آفتاب گرداني مي مانم كه هر صبح به اميد

 

آفتاب وجود تو سر از خواب بر مي دارد.

 

  و خوب مي دانم بي تو گلبرگهاي نازك وجودم را

 

باد سرد خزان در هم فرو مي ريزد، و جوانه هاي

ناشكفته ي اميدم به دور از تو مي خشكند.

 

  اما با اين اوصاف ميدانم، قلبم كوچك تر از آني

 

ست كه ظرفيت خوبي هاي تو را داشته باشد.

 

  اما در سكوت پر از فرياد خود مي گريم و مي

 

 گويم:با همين قلب كوچك،به وسعت تمام خوبي

 

ها و سادگي هايت دوستت دارم.

 

 

                                      ت.ر.آزاده نجفي

 

دوستون دارم هواز هوار

+ نوشته شده توسط منا در یکشنبه دوم مهر 1385 و ساعت 11:40 |