تبليغاتX
صدای بارون

ممنون که براي ديدن وبلاگ من اومدين. اميدوارم خوشتون بياد.اگر بد بود کوچيکيش رو به بزرگي خودتون ببخشين . آخه ميدونين اين هنوز بچه است.طول مي کشه تا تاتي تاتي کنه راه بيفته بدو وخطاهاش رو از بين ببره اميدوارم لذت ببريد

سلام

این آخرین پسته

پس نمی خوام یه شعر یا یه متن از یه شاعر یا نویسنده باشه

می خوام کلمه به کلمش حرفای خودم باشه

گمونم بركمم همين مي خواد

آخرين پست يعني حرفاي دل من و بركه ي مهتابم

 
هر اومدني یه رفتنی داره.

از اول كه ميايم مي دونيم يه روزي مي ريم. اينكه كي،

 معلوم نيست،مهمم نيست، اما ....

مي ريم.

به قول قديميا دير و زود  داره اما سوخت و سوز....................نه.

بركه ي مهتاب منم، وقتي اومد اينقدر از اومدنش شاد بودم و

 اينقدر براش برنامه داشتم كه

فكر نمي كردم  اينقدر زود بره.

اصلا به رفتنش فكر نمي كردم.

نمي دونم چرا داره مي ره، گمانم وقت رفتنشه، اما مي دونم به

 هيچ كدوم از آرزوهاش نرسيد.

خيلي برنامه ها براش داشتم كه  بهشون نرسيد.

و حالا داره مي ره

نمي گم اگه بد بود ببخشينش ،چون كسي كه خوشش نيومده

 باشهديگه نميادكه نيازي بهعذر خواهيباشه

هميشه هم سعي كرده كسي ازش نرنجه كه اگه رنجيديدن .

ببخشينش

اما اگه خوب بود، اگه دوسش داشتين

فراموشش نكنين

به ديدنتون ميام.

به ديدن دوستاي خوبم

شماهايي كه اومدين، ديدين، گفتين.

شايد نظر ندم، شايد ردپايي  به جا نذارم

اما ... ميام

بركه ي مهتاب من به همين سادگي داره مي ره

اما نه بدون خداحافظي

خداحافظيشم كرده و داره مي ره

اميدواره سهم همتون روز تازه باشه

اميدوارم سهم خودش اشك  نباشه كه بريزه

يه زماني تو همه ي پستاش جمله ي دوستون دارم بود.

هر بارش از ته دل بود

اينبار بلند تر از هميشه و براي آخرين بار فرياد مي زنه

 

  دوستون دارم

 

شايد

شايد يه روز ديگه برگرده

شايد با يه اسم ديگه

شايد....

نمي دونم

شايد  ناشناس............

اگه يه روز يكي اومد، اگه بي خبر اومد،اگه ناشناس اومد، اگه

نشناختينش، اگه آخر نظراش تا بعد و اون گل سرخ

نبود...............

ياد بركه ي من بيفتين

بركه اي كه اينقدر زلال بود كه  من خيلي  شبا مهتاب توش 

ديدم.

..........................

 

کلام آخر:

 

                         خداحافظ

             همين حالا

            

+ نوشته شده توسط منا در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت 20:50 |

 گفت: بنویس، پسرکم: بابا آب داد.

 

 و من نوشتم:بابا آب داد

.

  - آن مرد آمد.

 

 مدادم را تراشیدم و نوشتم: آن مرد آمد.

 

 آرام با خودش زمزمه کرد : آن مرد می آید...

 

 و من بی آنکه بپرسم  باید بنویسم یا نه؟ مداد را با بر روی دفترم

 

فشردم نوشتم: آن مرد می آید...

 

  - آن مرد با اسب آمد.

 

 و نوشتم.

 

 باز آرام زمزمه کرد: آن مرد با اسب سفید خواهد آمد...

 

 اینبار هم بدون اجازه نوشتم: آن مرد با اسب سفید خاهد آمد

 

 آن مرد در باران آمد.

 

 زمزمه کرد: آن مرد در باران می آید...

 

 و باز هم نوشتم.

 

 آن مرد از آسمان می آید...

 

 گفتم: مامان ! اینا تو کتاب نیست.

 

 - خیلی چیزا تو کتاب نیست، عزیزم...

 

 - مامان! آسمان با کدوم سه نوشته میشه؟

 

 - با سه دندونه، پسرم.

 

 و نوشتم: آن مرد از آسمان می آید

 

  - آن مرد با یک بغل یاس می آید.

 

  - مامان! یاس چه جوری نوشته میشه؟

 

 چرخش اشک را در دایره مردمک چشمانش به وضوح می دیدم، بغض

 

آلود گفت: مهم نیست عزیزم، هر جوری دوست داری بنویس

.

 - مامان بغل رو بلد نیستم.

 

 - عیب نداره!

 

 همینطور که برای خودم تکرار می کردم و مداد رو کاغذ فشار میدادم،

 

بی اختیار دلم برای مرد تنگ شد. در دلم برای آمدنش دعا کردم

 

- آن مرد با یک بقل یاص می آید

 

هنوز هم نمی دانم چرا یاص را با مداد گلی نوشتم

 

آن مرد مهربان است.

 

 دیگه نپرسیدم که مهربان با کدوم ه نوشته میشه؟ فقط با یک دنیا امید

 

نوشتم: آن مرد محربان است.

 

 سیل اشک را میدیدم که چطور پشت سد پلکهایش، برای سرازیر شدن

 

بی صبری میکرد. با صدایی لرزان گفت: آن مرد ما را دوست دارد.

 

 عجیب دلم هوای مرد را کرده بود، میخواستم بنویسم اما نمی توانستم،

 

فقط با خودم تکرار می کردم: آن مرد ما را دوست دارد

 

 آن مرد ما را...، آن مرد ما...، آن مرد...

 

 آنقدر که گفت: چیه عزیزم! بلد نیستی؟!!

 

 - چرا بلدم، خوب هم بلدم

 

 مداد سیاه رو انداختم کنار و با مداد گلی، بزرگ نوشتم

 

             آن مرد ما را دوصت دارد

 

اون روز دیکته رو بیست نشدم ولی همیشه صبح ها وقتی کوله پشتی به

 

پشت، میرفتم مدرسه با خودم تکرار میکردم: آن مرد می آید. آن مرد از

 

 آسمان می آید. آن مرد مهربان است. آن مرد...

 

 اما، حالا بزرگ شدم و اونقدر باسواد که دیکته رو بیست بشم ولی

 

دیگه   

.................................................

 

 

 

+ نوشته شده توسط منا در شنبه بیستم آبان 1385 و ساعت 14:5 |

 

 

         عاشقان عیدتان

 

            مبارک باد

 

 

 

 

مي گن وبلاگ هر كس جاي دل نوشته هاشه،جاي راز و

 

 نيازاش،احتمالا راست مي گن اما.....وبلاگ من خيل وقتا

 

 جاي دل نوشته هام نبوده.خیلی وقتا حرفای دلم کم

 

داشته .دل نوشته هايي كه گاهي روي كاغذم نمي

 

اومدن،كه نيومدنشون روي سرانگشتام و تايپ

 

نشدنشون و نشستنشون توي اين صفحه ي  مجازي باعث خجالتم مي شه.

 

مثله شروع اين ماه عزيز و شهادت حيدر زهرا كه توفيق گفتن ازشون رو نداشتم

 

اما اين بار مي خوام بگم،مي خوام حرفاي دلم،دل

 

نوشته هام جاري كنم سر انگشتام،تايپ شن و بشينن تو اين صفحه ي مجازي

 

خوشحالم كه به ديدنم اومدين و خوشحال ترم مي كنين اگه حرفاي دلم بخونين

 

 

سلام معبودم

 

خدا جونم مي خوام حرفاي دلم اينجا بزنم پس مثل

 

هميشه راحت مي گم

 

اين مهمونيه خوشگلت اين سفره ي پر بركتت تموم

 

شد.همونقدر كه زود اومد زودم رفت.

 

تا سر برگردونديم رفته بود.خودم مي گم.من موندم و يه

 

دل پر از حسرت و اي كاش و چرا،كه چرا از اين سفره

 

اينقدر كم برداشتم.چرا گناهام پاك نكردم.

 

به پشت سرم نگاه كه مي كنم مي بينم تنها چيزي كه

 

برام مونده اين شباي قدره كه كژدار و مريض يه دعايي

كردم.

خداي خوبم  رمضانه امسالم رفت.نمي دونم نسبت به

 

قبلش تغییر کردم یا نه .اصلا یه انسان شدم یا نه

 

 اما ازت مي خوام رو حساب

 

لياقت من قضاوت نكني با رحمتت منو ببخش

 

خدا جونم به حق اين  شباي قدر اين شباي عزيز همه مار و ببخش  و بيامرز

 

دوست دارم خدا

 

عيدم اومد

 

  عيد رمضان آمد و ماه رمضان رفت

         صد شكر كه اين آمد و صد حيف كه آن رفت

 

 

عييدتون مبارررررررررررررررركككككككككككككككك.

 

پيوست1

يه دوستي لطف كرده بودن و تو لينك نظرات گفته بودم

 

كه بهتره اينقدر عامرانه صحبت نكنم و كمي رسمي تر و

 

ادبي تر حرف بزنم.خيل سعي كردم اينكار بكنم اما نشد

 

 چون ديدم حرف دل كه رسمي نمي شه بعدم من فكر

 

مي كنم سخني كز دل برايد بر دل نشيند پس

 

همونجوري كه از دلم بر مياد مي نويسم.شما هم به

 

 بزرگيه خودتون ببخشيد

 

 

 

پيوست 2

خيييلي دو ستو ن دارم.این هیچوقت فراموش نکنید

 

+ نوشته شده توسط منا در سه شنبه دوم آبان 1385 و ساعت 2:43 |

سلاااااااااااااااام به همه

 

امروز كمي حرف داشتم.با همه ي دوستاي نازم

 

كه  به من سر مي زنن.

 

چند وقتيه دختر بدي شدم.

 

دير آپ مي كنم نظرا رو دير جواب مي دم.پاك بي

 

 معرفت شدم.

 

اما من كه بي معرفت نيستم.

 

انشاا... از اين به بعد زودتر آپ مي كنم .امروزم 3تا

 

 پست با هم گذاشتم.براي تلافيه اين چند روز.

 

خيييييييييييلي دوستون دارم.اگه يه موقعي  دير

 

 اومدم به ديدنتون ازم دلخور نشيد.

 

يه چيزي هم  مي خواستم بگم:

 

آقا حسين خيلي سعي كردم به وبلاگتون بيام اما

 

 باز  نمي كنه.ايميلتونم نداشتم كه براتون ميل

 

كنم .پس اينجا گفتم.نيومدنم به خاطر اينه كه باز

 

نمي كنه.وگرنه خيلي دوست داشتم سري به

 

وبلاگ من ديونه بزنم.حتي وقتي مي خواستم آپ

 

 كنمم رفتم اما باز نكرد.

 

این گلای ناز تقدیم به شماهایی که هر کدومتون

 

 اندازه ی یه دنیا گل نازین

+ نوشته شده توسط منا در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 و ساعت 21:19 |

 

  عزيزا! با ياد ونام  او كه تو را زندگي جاودان بخشيد، آغاز خواهم كرد.

 

  در خاطري كه تويي ديگران فراموشند.

 

  پروانه اي از اعماق قلب من برخاست و همراه با فرشتگان به آسمان پريد.

 

  و هرچه بالا و بالاتر رفت، بزرگ و بزرگ تر و عزيز و عزيز تر شد.

 

  از آن پس آسمان پر ستاره،سرشار از عطر پروانه شد.

 

  هم اينك سراسر آسمان را سفر كرده است،اما آن

 

پروانه قلب مرا تا ابد ترك نخواهد كرد.

 

  مرگ تلخ است و از آن تلخ تر مرگ عشق است كه بي

 

 او در هر لحظه هزار بار مردن است.

 

  مرگ،چهره ي زيباي او را بوسيده و او را چونان برگ پائيز زرد كرده بود.

 

  اما براي من تا آخرين روز خدا سبز و بهاري خواهد ماند.

 

  دريغ كه در اين جانگدازترين لحظه ي زندگي نه مي تواني با او

 

بروي و نه مي تواني با او بماني.تنها با

 

نگاهي،اشكي،وداعي،افسوسي ،آهي و سكوت و سكوت و سكوت او را

 

 براي هميشه و با تمام خاطرات سبزش به آغوش سرد خاك مي

 

سپاري.چرا كه من سياهم و زميني،او سپيد و آسماني.

 

 و چه زجر آور است كسي را كه با او جاني را جدايي،نتواني براي

 

آخرين بار و با آن همه احساس كه تمام سلولهاي بدنت او را ميطلبند

 

در آغوش بگيري و حرفهاي نا گفته ات را براي جسم بي روحش

 

بگويي و تنها يادگاري كه از او هميشه برايت خواهد ماند ،آخرين نگاه اوست.

 

  اينك بين ما ديوارهاي سنگي و فاصله ي ديدار به درازاي يك عمر

 

است و جان تنها بهائيست براي ديدار تازه كردن.

 

  نازنينا!اميدوارم،روزگارت گر كه بي من بگذرد خوش

 

باد،اي طلايي رنگ اي تو را چشمان من .

 

 

 

 

                                     س.ع.م به ياد خاطره ساز عاشقي.ه ع.م.ز

 

 

+ نوشته شده توسط منا در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 و ساعت 21:5 |

 يك شبنم،اين است آن مني كه از سالهاي دراز

 

  از نخستين روزي كه به خويش چشم گشودم،بر دوش كشيده ام.

 

و از گرماها و سرماها و شكست ها  و پيروزي ها ،سفر ها و حضرها و

 

 شادي ها و غم ها گذشتم و گذراندم و آوردم.

 

  بعد از آن همه سالها اينك تنهاي تنها،اكنون كارم سفر است و تنها ترين

 

مسافرم.

 

  در زيره كوله باري سنگين از اين تنهايي و سفر،پشتم خم گرديده

 

  مي روم،راه طولانيه لحظه ها در پيش رويم تا افق كشيده شده است

 

  و از هر منزلي تا منزل دور دست ديگر لحظه ايست.

 

  و اينچنين من بايد صد هزار،ميليون ها لحظه را طي كنم تا برسم به يك

 

روز يا يك شب، روزي از روزها ،شبي از شبها.

 

  خواهم افتاد و خواهم مرد،اما مي خواهم هرچه بيشتر بروم  تا هرچه

 

دورتر بيفتم، تا هرچه ديرتر بيفتم.  هرچه دورتر و ديرتر بميرم.

 

نمي خواهم حتي يك گام يا يك لحظه،پيش از آنكه مي توانسته ام

 

بروم،بمانم،افتاده وجان داده باشم.

 

  دوست دارم به ياري اين سفر از اين منزل از اين لحظه ها   و از اين

 

خاطرات هرچه دورتر و ديرتر بروم و بميرم،همين...

 

                                                       دكتر علي شريعتي

 

 

 

پیوست ۱:

من از کامپیوترم دلخورم

 

پیوست ۲:

ببخشید چند وقتیه پستا ساده شده.سرور عکسا آپلود نمی کنه.منم نمی تونم عکس  بذارم.به بزرگیه خودتون ببخشید.

 

پیوست۳:

خیییییلی دوستون دارم.دعام کنین.

+ نوشته شده توسط منا در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 و ساعت 20:7 |

    آري آغاز عشق است،تنها نشانه ي جاودان اين جهان

 

  واژه اي خاص كه آفريده شد تا وجود آمي را براي ابد تسخير سازد.

 

  پروردگار آدم را از مشتي خاك بر رفت و از خود در او دميد

 

  و يقينا هركه پروردگار در او بدمد عاشق مي شود

 

  بي شك برترين هدف آفرينش عشق است

 

  و والاترين وظيفه ي آدمي عاشقي است

 

  او مي فرمايد:شما آفريده شديد تا عاشق باشيد

 

 وتنها آزمونتان همين است

.

  و نيز عشق مجال سخن گفتن است بامن ،پس بامن گفتگو كنيد.

 

  عشق همان معجزه ايست كه خاك را به نور بدل مي سازد

.

  عشق نام من است و نام ديگر آدم

 

  پس به سوي من آييد كه برترين شما عاشقترين شماست.

 

  پس بار پروردگارا:ازمن  هر آنچه دارم و هر آنچه خواهي بگير

 

  باشد كه دنياي فاني و بهشت ابدي را نداشته باشم،

 

  اما نباشد،هرگز نباشد،كه در قلبم عشق نباشد،

 

                                                   هرگز نباشد.

  اميد كه تا آخرين روز خدا سينه اي بي عشق

 

 مباد،آمين.

  

 

                                                   ت.ا.جابر عابدي

 

من اين متن نوشتم چون به نظرم زيبا اومد.اما

 

بايدموضع خودمم مشخص كنم.اصولا من به عشق

 

 معتقد نيستم.قبول دارم زيباست و مقدسه ولي تو

 

 اينكه توي اين زمونه باشه شك دارم.به اعتقاد من

 

 عشق مرده.يا اگرم باشه اينقدر كمه كه حتي

 

 اندازه ي انگشتاي يه دستم نمي شه.ما آدما هر

 

چيزي رو با اسم عشق مي گيم.خودخواهيهامونو

 

 حتي هوسامونو.خيلي از ماها كه خودمونو عاشق

 

 مي دونيم حتي معنيه عشق نمي دونيم.

 

عشق همش زیبایی غم نداره اما خیلی از ماه

ا غم و درد عشق می گیم.

 

به قول یه دوست:

 

نمی دونم

 

 

یادتون که نرفته:

 

دوستون دارم

+ نوشته شده توسط منا در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 15:39 |

سلام

   ببخشيد كه  آپ اين سري اينقدر دير شد.مشغله ي اين چند روزه و خراب شدن سيستم باعث اين تاخير شد.

  اما دست پر اومدم.به اميد خدا از اين به بعد هم سريع تر آپ مي كنم.

   دوستون دارم.

+ نوشته شده توسط منا در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 و ساعت 16:2 |

 خدايا راهي نمي بينم و آينده پنهان است

 اما مهم نيست ، همين كافي ست كه تو همه چيز را مي بيني و من تو را

 خدايا در اين دنيا، پيوسته در معرض نابودي ، هلاك و مرگ هستم در دل مي گويم : خدا يا تو به خاطر بندگانت معجزات بي شماري مي كني، پس به نجات من هم بيا مرا موهبت آن بخش كه در تو زندگي كنم پيش بروم و نفس گسيخته را بكشم مباد كه از ياد ببرم تو پناه و آسايش من هستي مرا در اوقات تنهايي و نيازمندي تنها مگذار اي يار هميشه ي من.

 

 

+ نوشته شده توسط منا در سه شنبه هفتم شهریور 1385 و ساعت 14:35 |
این عکسا عکسای یکی از عزیزترینای من.یه فرشته ی کوچولو که خیلی خیلی خیییییییییییییلی دوسش دارم.

 

 

 

 

 

ریحانه ی نازنینم خییییییییییییییییییییییییلی دوست دارم.عزیز دل من مهر ماه ۱ساله می شه.

 

+ نوشته شده توسط منا در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 11:28 |

 نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد ، نمي خواهم

 

بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت، ولي

 

آنقدر مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد. گلويم

 

سوتكي باشد، بدست كودكي گستاخ و بازيگوش و او

 

يكريز و پي در پي ، دم گرم خودش را در گلويم سخت

 

بفشارد ، و خواب خفتگان خسته را آشفته سازد ، بدين

 

 سان ؛ بشكند دائم سكوت مرگبارم را.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط منا در پنجشنبه دوم شهریور 1385 و ساعت 17:56 |
\:D/\:D/ عاشقان عیدتان

          مبارک باد\:D/ \:D/

 

 

+ نوشته شده توسط منا در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 و ساعت 11:40 |
اين ديوانگيست

که از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينکه خار يکي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم


که همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينکه يکي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها کنيم

که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم بخاطر اينکه در زندگي با شکست مواجه شده ايم

که از تلاش و کوشش دست بکشيم بخاطر اينکه يکي از کارهايمان بي نتيجه مانده است

که همه دستهايي را که براي دوستي بسوي ما دراز مي شوند بخاطر اينکه يکي از دوستانمان رابطه مان را زير پا گذاشته است رد کنيم

که هيچ عشقي را باور نکنيم بخاطر اينکه در يکي از آنها به ما خيانت شده است

که همه شانس ها را لگدمال کنيم بخاطر اينکه در يکي از تلاشهايمان ناکام مانده ايم

به اميد اينکه در مسير خود هرگز دچار اين ديوانگي ها نشويم


و به ياد داشته باشيم که هميشه

شانس هاي ديگري هم هستند

دوستي هاي ديگري هم هستند

عشق هاي ديگري هم هستند

نيروهاي ديگري هم هستند

تنها بايد قوي و پُر استقامت باشيم و همه روزه در انتظار روزي بهتر و شادتر از روزهاي پيش باشيم

 

 

این متن نوشته ی خودم نیست اما دوست دارم حرف دلم باشه.پس       می ذارمش تو قسمت حرف دل

+ نوشته شده توسط منا در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 و ساعت 13:37 |
سلام.

ببخشید این چند روزه آپ نکردم.یه چند روزی نبودم.امیدوارم از آپ امروز خوشتون بیاد.

خییییییییییلی دوستون دارم

+ نوشته شده توسط منا در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 و ساعت 13:14 |

فردا يه روز خاصه.يه روز بزرگ يه روز قشنگ.روزي كه گفتن ازش توفيق مي خواد و خدا اين توفيق رو به من داده.(خدايا شكرت مرسي  )

تولد وبلاگ من مصادف با شهادت حضرت فاطمه بود.اون عزيزاني كه اون موقع لطف كردن و از وبلاگ من بازديد كردن مي دونن.اون موقع اين توفيق رو داشتم و از فاطمه گفتم از بانوي دو عالم.هرچند كم و كوتاه اما در حد فهم خودم از بانوي دو عالم گفتم.براي ولادتشون تهران نبودم و اين توفيق رو نداشتم.اما حالا براي ولادت حيدر زهرا مي گم.

علي وار بودن خيلي مشكله علي وار بودن كه هيچ فهم علي هم مشكله.فردا روز بزرگيه .خيلي خيلي بزرگه.فردا روزيه كه همراه  محمد(ص)متولد شد.روزي كه همسر فاطمه(س)متولد شد.روزي كه پدر حسن و حسين پدر زينب متولد شد و مهم تر از همه ي اينا فردا روزيه كه علي متولد شد.

علي يعني همه چيز يعني دين يعني صبر يعني عشق يعني محبت يعني فهم يعني عقل.

علي يعني تكيه گاه فاطمه يعني عشق فاطمه.علي يعني اعتماد محمد عشق محمد.

اينيكه مي گم حرف خودمه قبليا هم حرف خودمه ولي اين يه جور ديگه حرفه منه:

علي يعني غمم مال خودم شاديم مال همه.

فردا روز بابايي منه.روز بابايي من و همه ي بابايي هاي دنيا.خيلي ها باباها (يا به قول خودم بابايي هاشون)رو كنارشون ندارن .بعضياشون رفتن

مسافرت و بعضي هاي ديگه پرده ي دوم نمايش رو مي بينن.(آخه مرگ آنتراكتي ست بين 2 پرده از يك نمايش)صحبت در مورد پدر(يا همون بابايي)وقتي مي دونم اونا هم ممكنه اين متن رو بخونن برام سخته.قبلنا احساس گناه مي گردم كه روز مادر يا پدر يا در مواقع ديگه بخوام از پدر و مادرها يا از پدر و مادر خودم بگم .مبادا كسي باشه كه عزيزش مسافرت باشه يا در حال تماشاي پرده ي دوم.

اما حالا ميگم.الان هم از گفتنش ناراحت مي شم مثل  قبل اما....اونا هم هستن لا اقل روحشون هست فقط بايد درك كنيم.اگه دوسشون داشته باشيم حضورشون رو درك مي كنيم.

پدر و مادرا موجودات جالبين هدفشون مشتركه :حمايت از فرزنداشون اما مسيراشون متفاوته.يه پدر اغلب(نمي گم هرگز چون تو هر چيزي استثنا وجود داره)صبر مادرا رو ندارن.به اندازه ي اونا هم محبتشون رو بروز نمي دن.اما تضاد جالبي توي پدرا وجود داره.مثل يه اسفنج نرمن در حالي كه مثل صخره محكمن و هميشه ميشه بهشون تكيه كرد.مي شه در سايشون با آرامش پيش رفت.

فردا روزيه كه بايد بوسه بزنيم به دست پدرامون(يا خدايي نكرده به خاكشون)به خاطر حضورشون به خاطر يه عمر محبت و حمايتشون.

فردا روزيه كه بايد بوسه بزنيم به دست پدر و مادرمون به خاطر قلمدوش هاي بچگي(درست گفتم؟  )به خاطر حمايتشون موقع تاتي تاتي كردن.شب زنده دارياشون .به خاطر حضور سبزشون.يا حضور آسمونيشون.

 

پيوست 1:

بابايي خيلي دوست دارم.هوار هوار.

 

پيوست2:

يا حيدر زهرا به خدا بگو بيشتر هواي منو داشته باشه.

 

پيوست 3:

فردا هم روز مادرهم روز پدر.مگه مي شه تولد علي تولد فاطمه نباشه؟

 

پيوست4:

خيييييييييلي دوستون دارمممممممم.

 

 

امشب و فردا تو آسمونا چه جشني برپاست...........................

 

 

تقديم به بابايي خودم كه بهترين بابايي دنياست.

 

من نظر مي خوام

 

اگر کسی از حرفام دلش گرفت چون عزیزش رو کنارش نداره.تروخدا منو ببخشین.به خدا قصد بدی نداشتم.

 

 

 

+ نوشته شده توسط منا در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 و ساعت 14:15 |

خدایا آنم ده که هر گز مردمانت از من نستانند خدایا پناهم ده از دست این نامردمان روزگار و خدایا نگرشم ده از دست این حوادث ناملایم و صبوریم ده از دست این عشق هایه ناپایدار

 

 

+ نوشته شده توسط منا در جمعه سیزدهم مرداد 1385 و ساعت 0:45 |
یه جا خوندم:

امشب می خواهم زندگی را برای دلم معنا کنم زندگی گل زردی است به نام غم زندگی فریاد بلندی است به نام آه زندگی آینه ای شکسته به نام دل زندگی مروارید غلطانی است به نام اشک زندگی یعنی خون دل خوردن پشت دیوار آرزو ماندن اولش رنج و آخرش مردن زندگی لحظه شادی آفرینی دارد به نام مرگ

یه جای دیگه هم خوندم:

به خاطر بسپار:زندگی یک اسم نیست فعلی ست در حال شدن.عشق نیست عاشق شدن است.ترانه نیست ترانه خواندن است.رقص نیست رقصیدن است.

و

زندگی یه گل سرخه پر از عطر پر از خار و پر از گل برگ لطیف.یادمان باشد اگر گل چیدیم عطروخاروگل وگلبرگ همه همسایه ی دیوار به دیوار همند.

 

من به این ۲ تای آخر معتقدترم.معتقدم زندگی یه گله.درسته خارای سختی داره.مثل رز.دستمون رو می گزه حتی ممکنه خون بیاد اما زیباییش رو می بینیم و از بوی خوشش لذت می بریم.

منکه عاشق رز  مشکیم .از اون مخملی مشکی خوشگلاچه بویی هم دارن.

 

 

 

من این نوشته ی روی تصویر رو قبول دارم با یه نمور ویرایش

زندگی قفس نیست ذهن ما قفس.و لحظه ی پرواز اون موقعیه که ما اون منه درون رو بشناسیم.منکه تصمیم گرفتم پرواز کنم.درسته که تو متن قبلی نوشتم می خوام دویدن رو یاد بگیرم ولی دویدن و پرواز که فرقی با هم ندارن:^o

یه چیز دیگه:زندگی چیز قشنگیه اگه نبود خدا مارو واردش نمی کرد.اگه باور کنیم عشق خدا به ما برتر و بیشتر از هر عشق دیگه حتی عشق مادره.اونوقت زندگی می شه زندگی.یه رز مخملیه واقعی

 

پیوست

من امشب اصلا حال خوشی ندارم.آخه فرداقراره برم دانشگاه نمره هام رو ببینم

اگه آپ امشبم به نظرتو تلخ اومد ببخشید این بر می گرده به اون نمره هایی که قراره فردا به دستم برسه.امیدوارم نیفتاده باشم.(من الان نمونه ی یک دانشجوی زرنگ و موفقم)

 

دوستون دارم هوار هوار

 

+ نوشته شده توسط منا در دوشنبه نهم مرداد 1385 و ساعت 22:43 |
تازگیا به یه چیزی پی بردم:

ما آدما زمانی به مشکل برخورد می کنیم که خودمون رو گم می کنیم.تازگیا به شدت به این حرف معتقد شدم.تنهایی غم  درد و پریشونی زمانی به سراغمون میاد که خودمون رو گم می کنیم.تازه اگه اصلا خودمون رو شناخته باشیم که بخوایم گم کنیم.و من خودم رو گم کردم.

و حتی نمی دونم قبل از گم کردن خودم رو شناختم یا تازه  عقلم رسیده و دارم دنبال خودم میگردم.

من تنهام.چند روزه احساس سردرگمی و تنهایی میکنم.کسی تنهام نگذاشته٬شکر خداعزیزام مثل همیشه کنارمن ومن به راحتی و با اطمینان بهشون تکیه می کنم.من خودم رو گم کردم.تنهاام چون خودم رو ندارم.

حس می کنم ایستادم و بدون هیچ تلاشی شاهد دور و دورتر شدن خودمم.و با هر قدم دورتر شدن می بینم که خودم رو کمتر و کمتر می شناسم.

دلم برای خودم تنگ شده خیلیم تنگ شده.دلم می خواد خودم رو پیدا کنم.بشناسم در آغوشش بگیرم.دنبال کودک درونم نمی گردم.اون اونقدر فعال که نیازی به گشتن نداره.نه نه من این منای شاد و شیطون و عجول که اغلب لبش به خنده باز می شه و گاهی تندی عصبانی می شه نیستم.این چیزیه که هرکسی با ۲بار دیدن من می تونه بفهمه . من خیلی عمیق تر از این حرفام.همه ی ما اینطوریم.چون آدمیم.چون اشرف مخلوقاتیم.

تمام ما دنبال اینیم که اطرافیانمون رو که آدما رو بشناسیم.در صورتی که اگه فقط خودمون ر بشناسیم همه ی اینا حله.کار آسونی نیست.

اصل مشکل از اونجایی شروع می شه که ما تا خودمون رو نشناسیم.خالق خودمون.خدای خودمون رو نمی شناسیم.و من می خوام بشناسمش .می خوام بیشتر از الان خیلی بیشتر از الان دوسش داشته باشم و عاشقش باشم.آخه ما همه چیزمون از اونه.بودنمون هستیمون همه چیزمون.

و من می ترسم.می ترسم همونجورکه دارم از خودم دور و دورتر می شم از خدای خودمم دور بشم.دور تر از الان.

پیوست ۱:

به خدا اگه ما خودمون رو بشناسیم هیچ موقع تنها و سرگردون نمی شیم.هرگز.

پیوست۲:

من الان حالم خیلی بهتر از موقعیه که شروع کردم به نوشتنچون تصمیم گرفتم.شروع کنم یادبگیرم که چه چجوری خودم رو بشناسم و نایستم به   تماشای دور و دور  و دورتر شدن خودم می خوام صداش کنم و مانع دورتر شدنش بشم. می خوام دویدن رو یاد بگیرم و قبل از اون باید صبر رو یاد بگیرم صبر برای اینکه اول تاتی تاتی کنم بعد بدوام.من خودم رو پیدا میکنم  چون می خوام خالق خودم رو پیدا کنم.اگه راهش رو بلدین کمکم کنیم.ممنون می شم اگه دویدن رو یادم بدین

پیوست ۳:

خیییییییییییییییلی دوستون دارررررررررررررررررررررررررمممممممممممممممم

 

خوشحال می شم نظراتون رو بدونم

 

+ نوشته شده توسط منا در دوشنبه نهم مرداد 1385 و ساعت 22:17 |
دیروز  با ماماینا رفته بودیم  بیرون از اون روزایی هم بود که من بیخود و بی جهت از دنیا بیزار بودم و زندگی به نظرم چیز خیلی بیخود و مزخرفی بود و اساسا با زندگی مشکل پیدا کرده بودم. به هیچ عنوان هم حس بیرون رفتن نداشتم اما از اونجایی که وقتی مامان و بابای عزیزم در خواست می کنن برم نمی شه رد کرد باهاشون همراه شدم.(آخه تو تاریکی یه دختر ۱۸ ساله تو یه  خونه ی تنها مثل منم شجاعیکم نگرانشون میکرد.فقط یکماااااااااا)

خلاصه باهاشون رفتم....از پنجره به بیرون خیره شده بودم و جدولای سیاه و سفید کنار خیابون به سرعت از جلوی چشمام رد می شد و من حتی نمی تونستم اونا رو از هم تشخیص بدم.خیره شدم به اون جدولا که به خاطر سرعت ماشین خاکستری به نظر می رسیدن.سعی کردم رنگ سفید رو ببینم بعد از چند لحظه کاملا سفید بود.سفید سفید.بعد سعی کردم سیاه رو ببینم.بعد از چند لحظه کاملا سیاه شد.برام خیلی جالب بود .برای چند لحظه مثل یه بچه ذوق کردم.زندگیه ما درست مثل اون جدول می مونه با تمام پیچیدگی و سختیاش اونقدر ساده است که گاهی خندمون می گیره.نمی دونم باور می کنین یا نه ولی من دیشب شب خوبی داشتم.خیلی خوب ٬چون سعی کردم سفیدیه جدول زندگیم رو ببینم.انشاا... امروز هم روز خوبی خواهد بود.

 

پیوست ۱:

این اسم هیچ ربطی به متن نداره یا لا اقل آنچنان ربطی نداره اما اینبار از رو حسم این اسم رو انتخاب نکردم٬اسم گیر نیاوردم.

پیوست ۲:

این عکسم ربطی به متنم نداره اما چون یه دوست برام درست کردن و برام عزیزه میذارمش ٬و همینجا ازشون تشکر می کنم. ولی........... الان که فکر می کنم می بینم بی ربطم نیست.زندگیه همه ی ما یه جورایی شبیه برکه ی مهتاب می مونه میشه زیبایی اون برکه و مهتاب و تصویر مهتاب تو برکه رو دید یانه می شه از تاریکیش ترسید از نور نسبتا کمش ناراحت شد و غصه ی نبودن خورشیدی رو خورد که تا چند ساعت دیگه طلوع می کنه.انتخاب نوع تفکر با ماست.

پیوست ۳:

من خودم یه وقتایی از اونایی می شم که تفکر دوم رو  انتخاب میکنن و از اونجایی که این وبلاگ مثل دفتر چه ی خاطراتمه اینا رو می نویسم تا خودم رو کمی تغییر بدم.پس لفن (همون لطفا) کسی فکر دیگه ای نکنه که خدایی نکرده .......(دارم نصیحت می کنم)چون واقعا اینجوری نیست. شعارم نمی دم اینم راست می گم.

پیوست۴:

این از همه مهم تره.................

خیلی دوستون دارررررررررررررررررررررررررم.

نظر بدین خوشحال می شم

با بعد

 

 

 

+ نوشته شده توسط منا در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 9:25 |
یه مدت قبل از اینکه خودم وبلاگ بسا زم که دورم نیست خیلی تو سایتا و وبلاگا می رفتم .اما تو  اکثرشون چیزی بود که غمگینم می کرد.

توی اونا پر بود از تنهایی یا صحبت از تنهایی.و همیشه این سوال برام بود که چرا؟چرا اینقدر تلخ و تنها و چرا اینقدر مبهم؟ چرا ما آدما فقط از تلخیا و تنهاییامون می گیم چیزی که هممون داریم فقظ مقدارش با هم فرق می کنه.آدم اگه تو یه متریه خورشید هم بشینه(اگه بگذریم از اینکه ذوب می شه) اگه فقط از تاریکی بگه بعد یه مدت دیگه خورشید رو نمی بینه.دورش پر می شه از تاریکی٬تاریکی که خودش ساخته.

تازگیا مد شده دقت کردین ترانه های داخلیمون پر شده از نفرین و غم و تنهایی.نوشته هامون پره از تلخی .یکی از این متنای تلخ رو خودم تو  وبلاگم  گذاشتم.هممون عادت کردیم و این خیلی بده.تا حالا فکر کردین که اگه به جای صحبت از غما و تنهاییا که فکر می کنیم سبکمون می کنه از شادیاو زیبا ییای زندگیمون هر چند کوتاه و کوچیک باشه بگیم چی می شه؟

و این مد مختصه ایران .عادت کردیم از نامردی ها و بدی ها بگیم و این فاجعه است چون کم کم قبهشون رو از بین می بریم.چون از بدی بدی می سازیم .چند وقت پیش با یکی از دوستان ترانه ای رو گوش می کردیم که فقط حرف از نفرین بود.گفتم : عشقش دروغه عاشق بلد نیست نفرین کنه.اما ندا گفت :دروغ نیست فاصله ی عشق و نفرت از مو هم باریک تره.

نمی دونم شاید اون درست می گه .شاید اصلا من ندونم عاشق شدن یعنی چی.ولی این عقیده رو دارم که عاشق نفرین بلد نیست.(اصلا منو چه به این حرفا  )

اصلا من با عشق و عاشقی کار ندارم .  چقدر اصلا  گفتما اصلا .من با غما و تنهاییا کار دارم. ما ایرانیا آماده ایم واسه گریه کردن سر سه صوت می شینیم به گریه ولی  واقعا می تونیم سر سه صوت بخندیم؟اینا رو برای خودم می گم چون خودم از همه بد ترم.دیشب اخبار ساعت ۱۰ پدر و مادر پو پک گلدر رو نشون داد (خدا رحمتش کنه ) خود من کلی گریه کردم  اما اگه  می گفتن فلان بازیگر ازدواج کرده یا بچه دار شده آیا من اونقدر می خندیدیم؟

ایران امروز رو دست جونا می چرخه (اگه بذارن-فکر می کنین این جملم سیاسی بود؟؟؟؟؟.........نهههههههههههههههههههههههههههههههههه  )

جوونایی که یه صریشون دنبال عاشق شدنن (عشق که چه عرض کنم..........    من قبول ندارم عشقی باشه) یه صریشون تو غم و تنهایی موندن اون باقیه اندکم می گن امکانات نیست و میذارن می رن.تازه اینا خوباشونن.بگذریم از بیماران معتاد(آخه منم معتقدم اعتیاد یه بیماریه )

اینجوریه که ایران میشه مملکت گل و بلبل.

اینهمه حرف نزدم که خدایی نکرده نصیحت کرده باشم اصلا.چون اولا من خیلی ریز تر از اونیم که بخوام کسی رو نصیحت کنم و اینکه اصلا خوشم نمیاد کسی بخواد نصیحتم کنه.

اینا رو گفتم که نفری یه پاک کن برداریم و هرچی غم و تنهاییه پاک کنیم.(قبول دارم گاهی غمایی هست که با پاک کن پاک نمی شه مثل از دست دادن یه عزیز.اون اول به زمان نیاز داره بعد به پاک کن.)

حرفای دل رو باید زد .چه جایی بهتر از وبلاگه آدم که مثل دفتر چه ی خاطرات می مونه ولی مگه تمام حرف دل غم و ای کاش و کاشکیه؟کمی هم از شادیامون بگیم.شاید دل یکی شاد بشه.باید همونجور که از ناراحتی ها مون می گیم و خودمون رو آروم می کنیم تو شادیامون هم دیگران رو سهیم کنیم. باید اونقدر از خوبی و شادی بگیم که دیگه جز اونا چیزی رو نبینیم.

حرف آخر:

وای که من چقدر حرف زدم. اگه حرفام به نظرتو ن بی ربط بود به بزرگی خودتون ببخشین.

+ نوشته شده توسط منا در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 14:20 |

نمی دانم چرا هر چه خواستم که امشب بنویسم نشد.

نه دستان من را یارای نوشتن است ونه دلهره های دل بی تا بم

را یارای از قدر علی گفتن.

شاید که لیاقت را در تار و پود خود نیافتم.

آری نام او را بر زبان راندن لیاقتی شگرف را خواهان است ........که در من نیست

من چه هستم ؟که هستم؟

آیا تا دگر سال خواهم بود؟خواهم ماند؟و ستارگان این شب را باز هم خواهم شمرد؟

گرچه بودن و ماندن مهم نیست  اما.......

نمی دانم!!!!!!

امشب خدا طور دیگری بر چنگ دلم زد

و آسمان جور دیگری آواز دلدادگی سر داد

شاید که تنها سینه ی فراخ او را توان شنیدن صدای بال فرشتگان  باشد.

امشب هرچه هست .....هرچه  بود ..... آنقدر عظیم بود که من توان نوشتارش را در خود

نخواهم دید تنها دست بلند کرده بر آسمان می نگرم

می دانم که بهترین ها و مهربان ترین ها بر من مقدم اند.

اما شاید که صدایم  از میان بال فرشتگان و بیت بیت جوشن آدمیان

به پروردگارم برسد و شاید که او هم بر من لبخند زند.

 

 

+ نوشته شده توسط منا در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 و ساعت 2:20 |

اینو با همه ی عشقم به مامانم تقدیم می کنم.

+ نوشته شده توسط منا در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 و ساعت 1:55 |
  سلام

از همون روزی که شروع به ساخت این وبلاگ کردم(همینجا تشکر می کنم از دوستی که خیلی برای ساخت این وبلاگ کمکم کردند و می دونم اگه کمکاشون نبود این وبلاگ ساخته نمی شد) خلاصه از همون زمان تصمیم گرفتم همیشه یه قسمتی توی وبلاگ باشه که بتونیم حرفامون رو توش بزنیم.بالاخره همه ی ما حرفایی داریم که دوست داریم دیگران بشنون.پس اگه خواستین به من افتخار بدین و حرفی از شما  با اسم خودتون توی این وبلاگ باشه حتما  توی لینک نظر بنویسین و بگین مربوط به قسمت حرف من اسمتون هم فراموش نشه.

منم سعی می کنم امانت دار خوبی باشم و عین حرفاتون رو منتقل کنم.انشاا... خدا هم کمکم می کنه.

 

بابا تروخدا نظر یادتون نره.

+ نوشته شده توسط منا در دوشنبه نوزدهم تیر 1385 و ساعت 14:30 |

   تولد این دختر کوچولو هم زمان با ایام خیلی عزیزیه .ایامی که بانوی دو عالم رفت.پرستوی علی پر کشید

    یاس علی رفت به دیدار پدر.این غم برای دلای کوچیک ما خیلی بزرگه.

   شهادت یگانه بانوی دو عالم بانوی ماه و آب رو به همه ی اونایی که مثل من عاشقانه  فاطمه وعزیزانش

    رو دوست دارن تسلیت می گم.

 

   فاطمه اکنون همچون پرنده ای مجروح در میان 2 فاجعه فشرده می شود: مرگ پیامبر و شکست علی.

   فاطمه همسفر روح عظیم علی ست.

 

 

 

+ نوشته شده توسط منا در پنجشنبه هشتم تیر 1385 و ساعت 17:31 |

                                            به نام خالق هستی بخش

 

سلام.

ممنون که برای دیدن وبلاگ من اومدین. امیدوارم خوشتون بیاد.اگر بد بود کوچیکیش  رو به بزرگی خودتون ببخشین . آخه میدونین این هنوز بچه است.طول می کشه تا  تاتی تاتی کنه راه بیفته  بدو وخطاهاش رو از بین ببره . اما من مطمئنم.مطمئنم که خیلی خوب می شه .خیلی خوب می شه چون با اسم کسی آغاز شده که همه ی هستی از اونه .زمان راه اندازیش مصادف با ایام عزیزیه و اولین مطلبش در مورد بانوی دو عالمه . حا لا خودتون قضاوت کنین چیزی که سر دفترش نام خدا باشه و سر آغاز فاطمه می تونه بد باشه؟؟

 می گن سخنی کز دل بر آید لاجرم بر دل نشیند. همه چیز این وبلاگ از دل بر اومده امیدوارم به دلای قشنگتون  بشینه .                                                                                                                        ایراداش قصور من و خوبیاش همه لطف خدا.خودش کمک کنه که خوب باشه و خوب بمونه.

 

وای که چقدر حرف زدم.

 

 

+ نوشته شده توسط منا در چهارشنبه هفتم تیر 1385 و ساعت 11:14 |