تبليغاتX
صدای بارون

ممنون که براي ديدن وبلاگ من اومدين. اميدوارم خوشتون بياد.اگر بد بود کوچيکيش رو به بزرگي خودتون ببخشين . آخه ميدونين اين هنوز بچه است.طول مي کشه تا تاتي تاتي کنه راه بيفته بدو وخطاهاش رو از بين ببره اميدوارم لذت ببريد

 در اين سكوت شبانگاهان به مهتاب چشم دوخته ام و از ستاره

  ها درباره ي تو مي پرسم، شبي كه چشمانم با چشمانت بازي

 ها داشت،من بي خبر از آن به نگاهت دل بستم.

  من ترا در ابرها در باد و باران و در لايه لايه هاي برگهاي زرد خاطره يافتم.

   سرزمين خاطره ي من و تو جايي ست كه آفاق در آن رنگ ديگري دارد.

   و حالا دلتنگي هايم را با رنگ سياه مي نويسم و آرزوهايم را

  با رنگ آبي،چون امروز آسمان در قلب من است.

   آسمان خاطره اي كه پروانه ها ي سبز و جوان انديشه ام در آن  بال به پرواز گشوده اند.

  هم اكنون وسعت فاصله هايمان را تنها خداوند به نظاره

 نشسته،هماني كه به خاطر قدرتش و گاهي بدليل همراهي

 بيدريغش فاصله اي در حريم عبوديتش ميان من و او نيست.

   اي ساحل سبز افق!من در جايي از روياهايم كه فردايي از

 جواني ام نقاشي شده،به اميد تقدس نگاهت بي محابا اشك مي ريزم.

   رفيق دلم!مي داني ك چشم هنگامي زيباست كه مملو از اشك

 باشد و اشك زماني زيباست كه بخاطر عشق بريزد.

   كاش مي شد در ابدي بودن آبي كرانه ها آشيانه ساخت و  در  

آغوش گرم آرامش آرام يافت.

   عزيز چشمانم!كمكم كن تا لايق دلت باشم،كاش آسمان براي

   نازنيني كه هيچكس را جايگزين نامش نخواهم كرد،همييشه

  نيلي باشد.

 

 

                                                    سوسن اسلامی

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط منا در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 و ساعت 18:32 |

  وعشق هديه ايست جاوداني.

 

  و من چه عاجزانه افق هاي طلايي نگاهت  را با

 

 هزار تمنا جستجو مي كنم و قصه ي      تنهايي را

 

 در آسمان آبي نگاهت در ميان مي گذارم.

 

  نسيم اشكي كه در نگاهت موج مي زند،باراني از

 

 عشق بود براي باغ روياهايم،و دلم چه بي قرار

 

براي نگاه  عاشقت مي تپد.

 

  در دل شب هاي تاريك وجودم به جستجوي

 

روشنايي شمع وجودت مي گردم.

 

  به آفتاب گرداني مي مانم كه هر صبح به اميد

 

آفتاب وجود تو سر از خواب بر مي دارد.

 

  و خوب مي دانم بي تو گلبرگهاي نازك وجودم را

 

باد سرد خزان در هم فرو مي ريزد، و جوانه هاي

ناشكفته ي اميدم به دور از تو مي خشكند.

 

  اما با اين اوصاف ميدانم، قلبم كوچك تر از آني

 

ست كه ظرفيت خوبي هاي تو را داشته باشد.

 

  اما در سكوت پر از فرياد خود مي گريم و مي

 

 گويم:با همين قلب كوچك،به وسعت تمام خوبي

 

ها و سادگي هايت دوستت دارم.

 

 

                                      ت.ر.آزاده نجفي

 

دوستون دارم هواز هوار

+ نوشته شده توسط منا در یکشنبه دوم مهر 1385 و ساعت 11:40 |

ديگر پس از تو

 

  اين زندگي در چشم من جز غمسرا نيست

 

  ديگر پس از تو

 

  از شعر بودن، در من صدا نيست

 

  ديگر كبوترها همه بشكسته بالند

 

  ديگر اقاقيها همه افسرده حالند

 

  ديگر صفاي عشق ها از خانه پر زد

 

  ديگر نواي مهر ها در گوش من نيست

 

  جغد پليد غربت از هر سو به بامم پر كشيده

 

  با واي واي شوم خود،بر كاغذ دل

 

  طرحي ز كابوس شكستن ها كشيده

 

  آئينه ي دل از هجرت غمگين تو در هم شكست

 

  چشمان معصوم،در انتظار رجعت سبز نگاهت،بر

 در نشسته

  تصوير تاريك شب سرد جدايي،روي دو بال مرغ

 

بختم نقش بسته

 

  من مانده ام، با كوله باري از توهم

 

  من مانده ام با خواب هاي پر ز تشويش

 

  من مانده ام تنها و بيكس،بيگانه از خويش

 

  وز غرش بيداد ميلرزد تن من

 

  برگد ، برگرد

 

  تا با نوازشهاي چشمان سياهت،

 

  مرهم نهي بر قلب خسته،مرهم نهي بر قلب

 خسته.

 

 

 

                                                   علي طلوع

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط منا در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 15:16 |

  دره اي مي دانم، شيب تندي دارد

 

  و زلالي كه ز برفاب افق مي آيد

،

  در سراشيب همين دره سحر مي رويد،آب و آيينه

 

 و باران و سحر در اينجا،همگي يكرنگند،اگر آن يار

 

سفر كرده بيايد از ره

،

  عشق در شيب همين دره كپر مي سازد،دره اي

 

 مي دانم،شيب تندي دارد، آفتابش هر روز،

 

  به نفس مي افتد و سرا پاي كمر كش ها را ، مه

 

 فرا مي گيرد،

 

  چشمه تا مي نالد،كاش مي شد باران،نفسي

 

 تازه كند،مردم از تنهايي،روزني هست به آن سوي

 

 ترنم هايم،

 

  و كسي هست كه پيوسته مرا مي خواند،اسب

 

و زيني بايد،و دلي دريايي كه خيال سفر دشت

 

شقايق دارد،

 

  هاي مردم،مردم،مردم از تنهايي،

 

 وسعتي مي خواهم ، كه بنالم سنگين،

 

  عشق هم فاصله ها را نشكست، آه مي

 

 دانم،روزي ، مردي،ذوالفقاري در دست، از

 

سراشيب همين دره گذر خواهد كرد،

 

  از زلال خنك و جاري برفاب نمي نوشد،

 

  زير لب خواهد خواند:

 

  به فداي لب خشكيده ي سالار شهيد،

 

  و سفر خواهد كرد، اسب و زيني بايد،به هماوردي

 

 تنهايي من ،‌

 

  بايد از خاك بريد، و سفر در پيش است

،

  سفري تا لب زيباي سحر خواهم رفت

،

  اگر آن يار سفر كرده بيايد از راه......

 

                                                 

                    

                                                          ید ا...عالیخانی-فرجام 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط منا در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 و ساعت 22:26 |

 

  شبانگاهان لب درياچه مي رفتم

 

  و مي گفتم به خود

 

  او يك شب آنجا ديده خواهد شد.

 

  من او را پيش از اين هرگز نديده

 

  نام او را نيز نشنيده

 

  ولي انگار با هم روزگاري  آشنا بوديم

 

  نمي دانم كجا بوديم

 

  كه در من نيلي چشمان او

 

  او در كبود شعر من، زمانها آشنا بوديم

 

  شبي آمد وليكن ديروقت آمد

 

  نه فانوسي، نه مهتابي

 

  هوا بس تيره بود و دامن درياچه پر طوفان

 

  سوار قايقي گشتيم و بر خيزابها رفتيم تا ديري

 

  ولي دردا چه تقديري

 

  من او را باز نشناختم،زيرا

 

  كه شب تاريك بود و موج نيرومند

 

  از آن سو قصه ي تلخي ست؟

 

  اي افسوس،اي اندوه

 

  او را موجها بردند!

 

  و اينك هر سحر در قلب من،نيلوفري نمناك مي رويد....

  

 

                                                مفتون امینی

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط منا در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 و ساعت 22:9 |

 وقتی که دیگر نبود

 

  من به بودنش نياز مند شدم

 

  وقتي كه ديگر رفت

 

  من در انتظار آمدنش نشستم

 

  وقتي كه ديگر نمي توانست دوست بدارد

 

  من او را دوست داشتم

 

  وقتي كه او تمام كرد

 

  من شروع كردم

 

  وقتي او تمام شد

 

 

 من آغاز شدم

 

  و چه سخت است تنها متولد شدن

 

  مثل تنها زندگي كردن

 

  مثل تنها مردن!

 

                                             دكتر علي شریعتی

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط منا در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 و ساعت 16:52 |
مطابق قرار هر جمعمون.یه نامه ی عاشقانه

 

 

 

+ نوشته شده توسط منا در جمعه سوم شهریور 1385 و ساعت 17:36 |

 

روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو : « من خوب می شناختمش

 

نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود . حتی زمان مرگ آن لحظه های

 

 پر ز درد و غم و غروب آن بیقرار عشق چشم انتظار دیدن رویت

 

نشسته بود . » روزی اگر سراغ من آمد به او بگو : « شب در میان

 

تاریکی در نور ماهتاب هر روز در درخشش خورشید تابناک هر لحظه

 

 در برابر آیینه ی زمان  در انتظار دیدن رویت نشسته بود .» روزی اگر

 

 سراغ من آمد به او بگو : « جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد

 

هرگز خیانتی به دستان تو نکرد هرگز نگاه پاک و زلال تو را ؛ با هیچ

 

 چشم سیاه مستی عوض نکرد تا آخرین نفس ؛ در انتظار دیدن

 

رویت نشسته بود . » روزی اگر سراغ من آمد به او بگو : افسوس !

 

دیر شد ؛ ای کاش ! کمی زودتر می آمدی . »

 

 

 

+ نوشته شده توسط منا در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 21:17 |
طبق قرارمون و مطابق هر جمعه یه نامه ی عاشقانه.(البته هفته ی پیش نگذاشته بودم)

 

 

+ نوشته شده توسط منا در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 و ساعت 13:21 |

 

گفت : روزی بزرگ میشوم و عاشق میشوم . گفتم : روزی عاشق میشوی و بزرگ میشوی

 

گفتگو آیین درویشی نبود ...ور نه با تو ماجراها داشتیم...

 

به من ميگفت: انقدر دوستت دارم که اگر بگويي بمير‌، ميميرم... باورم نمي شد... فقط يک امتحان ساده به او گفتم بمير...! سالهاست در تنهايي پژمرده ام... - کاش امتحانش نمي کردم.

 

اگر کسی می گوید که برای تو می میرد دروغ میگوید!!! حقیقت را کسی میگوید که برای تو زندگی می کند

 

به من گفت بيا, به من گفت بمان, به من گفت بخند, به من گفت بمير,  آمدم, ماندم, خنديدم, مردم.

 

هرگز به كسي نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري.. هرگز به كسي محبت نكن وقتي قصد شكستن قلبش را داري.. هرگز قلبي را قفل نكن وقتي كليدش را نداري..

 

میگی بارون دوست داری با چتر میری زیرش.میگی گل دوست داری از شاخه می چینیش .میگی پرنده ها رو دوست داری تو قفس نگهشون میداری. میخوای نترسم وقتی میگی منو دوست داری؟؟؟!!!

 

انيشتين در جايي گفته بود: "دو چيز نهايت ندارند،‌ يکي فضا و ديگري ميزان حماقت مردم. هرچند در بي‌نهايت بودن اولي شک دارم."

 

دوست داشتم ....يادت هست؟؟! گفتم دوست دارم...و تو گفتي براي دوست داشتن كوچيكي.....رفتم تا بزرگ بشم.....اما اونقدر بزرگ شدم كه يادم رفت دوست دارم!!!!!...

 

رسم بازی عشق این بود که من بشمارم و تو قایم شوی به همان رسم های قدیمی کودکانه (قایم باشک) هنوز نشمرده بودم که رفتی و چنان ناپیداکه برای همیشه بدنبالت سرگردان و آواره شدم لعنت به این بازی بچه گانه لعنت

 

+ نوشته شده توسط منا در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت 10:58 |
طبق قرارمون امروز جمعست واینم یه نامه ی عاشقانه ی دیگه.

دوستون دارم نظر یادتون نره

 

+ نوشته شده توسط منا در جمعه ششم مرداد 1385 و ساعت 18:45 |

 

من و چشمهایم امشب به دیدارت می آییم شاید در فراسوی ابرها و شاید در اعماق دریا نمیدانم! .. ذهنم خاموش است و گهگداری پرنده ایی مرا از حضورش آگاه میکند ..قلبم اما لبریز است..لبریز و تنها ! به دستهای کوچکم نگاه میکنم .. نور خیره کننده ایی وجودم را تسخیر میکند..

 

پیوست

نمی دونم این اسم اصلا ربطی به متن داره یا نه ولی یه حسی بهم گفت که این اسم رو بذارم.به قول خودم حس رو نمی شه توضیح داد . دلیلم نمی شه براش آورد.پس من هیچ دلیلی برای این اسم ندارم

 

 

+ نوشته شده توسط منا در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 و ساعت 18:53 |
تا حالا کفشات رو نگاه کردی؟

۲ تا عاشق

۲همراه که بی هم می میرن.با هم خاکی می شن.بدون هم زیر بارون نمی رن٬کاش آدما هم یه کم از کفشاشون یاد بگیرن.

 

جیر جیرک به خرس گفت : عاشقت شدم....خرس گفت: الان وقت خواب زمستونیه ......۳ ماهه دیگه که بیدار شدم در موردش صحبت می کنیم.......خرس از خواب بیدار شد و جیر جیرک رو ندید........خرس نمی دونست که جیرجیرک فقط ۳ روز عمر می کنه.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط منا در دوشنبه دوم مرداد 1385 و ساعت 12:41 |
از امروز یه قراری با هم میذاریم.جمعه ی هر هفته من زیبا ترین نامه ی عاشقانه ی یکی از بزرگان و مشاهیر رو براتون می ذارم.

تا وقتی که نامه هام ته بکشه

اینم اولیش:

 

 

 

+ نوشته شده توسط منا در جمعه سی ام تیر 1385 و ساعت 11:31 |
یه متن میذارم طولانیه ولی خیلی قشنگه.ارزش خوندن رو داره. امیدوارم بخونین و خوشتون بیاد.

 

روزگاری..... به خیال باطلم اینجا برای از تو نوشتن فضا کم بود و دنیا برای از تو نوشتن مرا کم بود!.....

عاتها چه زود رنگ تغییر می گیرند ...... من چه بد عادت شده بودم!.....

و امشب ........... در شبی که تحمل این حقیقت سنگین توانی برایم نگذاشته.....عزای غرور از دست رفته ام را جشن گرفتم!!.....جشن مختصری ست !....همین است که دعوتت نکرده ام!.... من هستم و ستاره و کمی از آسمان که از پنجره سرک کشیده!....تو نیستی و یاد من و حتی نشانی از من !....

تنها خاطره ها هستند که جسورانه......بی دعوت به دیدارم می آیند.....آنقدر معصومانه وارد می شوند که نمی توانم طردشان کنم!...بگذار بیایند.....بگذار تیغشان دستم را بگزد....

قسمتت مبارک!....حرفی نیست دیگر!....حرفی هم باشد مهم نیست دیگر!..... همه شان را ر دل خونم دفن می کنم..... شاید روزی برای دلم قیامتی بر پا کردم و خواستم مرده هایش  را دوباره زنده کنم..... آن روز باید منتظر  کتابم بمانی!...شاید روزی داستانم را همه خواندند....نمی دانم!....اما خودم هم منتظر آن قیامتم می مانم!!!...

اما ... حالا دیگر باید بروم!می دانم که دیگر فرصتی نمونده برای من!!دیگه حتی واسه مردن!!....

وقتی که فرصت نشد تا در رکاب تو بمانم.....و فرصتی نماند برایم تا در پناهت جان بگیرم...دیگر اگر فریادی هم برآورم....تنها طنینش غرور از دست رفته ام را بیشتر بر باد می دهد ...... رفتنم هم به نفع خودم است و هم تو را تسکین می دهد!!! باید بروم!...

اینجا را هیچوقت ندیده بودی!!ترسیده بودی از این کلبه خرابه ی دلم!!...مردانگی ات همین بود  دیگر!!... تو همان بودی که گذر کردی!...تو همان بودی که در پی دیگری بودی!!..من بودم که نفهمیده بودم....گفتی دیدار به آن دیار !! و قبول کردم.....آن دیار را قبول نداری مگر ؟.....نمی دانی واقعا می بینمت؟؟....می دانم که اگر هم بخواهی نمی توانی پشیمانی ات را پنهان کنی!!!... پشیمان می شوی می دانم!!.. اما خیلی دیر!!... خیلی دیر!!...

آن روز حتی اگر دیگر دیر شده باشد چندان هم دور نیست!!.... خودت را آماده کن عزیز دل!... به جبران همه این سالهای دوری خیلی چیزا ازت می خوام !... فکر می کنی بتونی؟؟..... در این میهمانی بی تکلفم  آسمان نگاهم می کند!!!... می دانم که خدا از آنجا نظاره ام می کند....با آسمان حرف می زنم.....خدا با ستاره ای برایم چشمکی  فرستاد!!!....

اما انگار خاطره ها دست در چشمانم کرده اند!!...از چشمانم آب می آید!!...صورتم تر شده انگار....نه!! نه!! گریه ای در کار نیست!!!....

اشکی هم اگر هست اثر کار خاطره هاست!!... به خاطر تو نیست!!..

کسی چه می داند !... شاید این بازی را من برده ام!..... چون تو را باخته ام !.. اما این را می دانم  که تو باخته ای !!...طفلکی تو!!..

نمی دانم چرا خاطره ها رهایم نمی کنند......سراغ تو نمی آیند می دانم!... آنها عاقل تر از منند......می دانند تحویلشان نمی گیری...همین است که فقط روی سر من آوار می شوند.....شاید می خواهند وجودشان را ثابت کنند....شاید می خواهند ثابت کنند که روزی درست مثل همین روزها زنده بوده اند.....

نمی دانم شاید هم می خواهند انتقام بگیرند!!...

انتقام مردن و به باد سپرده شدنشان را!!!....انتقام نادیده گرفتنشان را!...  مگر نمی دانند تقصیر من نبود که بر باد رفتند؟؟؟...مگر نمیدانند؟.... اما مهم نیست باز هم معرفت همین خاطره ها !!.... اگر نیودند تنها تر از اینی که هستم می شدم ....... میهمانیم را آنها رونق داده اند!......

میهمانی کوچکی ست......... باز هم تو نیستی!!!!

غرق میهمانی ام !که ناگهان !صدایی در جانم می نشیند......حرف های دلم را چه زیبا برایم نجوا می کند.......و من دیگر خسته ام!.....خسته!!....میهمانی ام را باید به پایان برم.......سرم را در دامن فلق رها  می کنم....... تا برایم لالایی بخواند...... چشمانم خواب می خواهند....

آنها هم از نمدار بودن خسته اند....

تنم نیز دیگر از تب دار بودن به درد آمده است......

برای آخرین بار بخوان!...... برای آخرین بار!......

چشمانم  د یگر گرم شده اند.........می خواهم امشب برای همیشه به خواب روم......

و او باز می خواند....... لالایی می خواند تا به خوابی شیرین فرو روم...... خواب شیرینی که تنها اندوهش تویی!!تو!ای اندوه جاودانه!.....

خاطره ای در درونم است

چو سنگ سپید درون چاهی

سر ستیز با آن ندارم توانش را نیز.....

برایم شادی ست و اندوه.......

در چشمانم خیره شود  اگرکسی.....

آن را خواهد دید.....

و غمگین تر از آن خواهد شد.....

که داستانی اندوه زا شنیده است.....

می دانم خدا انسان را

بدل به شئ می کند بی آنکه روح را از او بگیرد......

تو نیز بدل به شئ شدی در درون من......

تو اندوه را جاودانه می سازی......

باز دوباره این دلم تو را بهانه می کند

دوباره مثل بچه ها هوای ناله می کند

چرا سرش نمی شود دگر تو رفته ای ز بر

چرا ز یاد برده است تو گفته ای کلاغ.......پر

چه ساده می کشاندم میان خاطرات تو

چه بچگانه می کند هوای  شانه های تو

چقدر گویمش که دل!!دل خراب و خسته ام!!

نشد دگر خدا نخواست!من از دلش گسسته ام

هزار و یک دلیل را هزار بار گفتمش!......

چرا هنوز هم دلم!...... تو را بهانه می کند؟

تو رفتی و من نیز باید بروم ...... تو  مسافری و من هم٬تو در سفری و من نیز......

تو بر نمی گردی و مرا هم توان باز گشتن نیست.......

تو رفتی به شهر رو یاها ت و من نیز دارم می رم به دنبال رویاهای از دست رفته ام .......

تو رفتی به دنبال آرزوهات و من به شهر تیره ی آرزوهای بر باد  رفته ام سفر می کنم......

و خاطرات روزهای حضورت پاهایم را چه سست کرده است ....چه ناتوان شده ام.....چقدر تنها مانده ام....چه بی ثمر گشته ام....... این آدمیان اطرافم چه بی احساس گشته اند٬چرا اینقدر بی خیالند؟.....

مگر نمی دانند تو دیگر نیستی؟...چه آسوده در حرکتند و هیچ نمی دانند....... و چرا شهر هنوز همانگونه است؟.....دیگر در این راه چشمانم چه را جستجو می کنند؟.....دیگر به چه دلخوش بمانم؟؟.......

راهت را کج کردی و مرا تنها رها کردی در راهی که تمام ذراتش فقط تو را در ذهنم جاری می کند و تداعی روز های با تو بودن در این روزهای نبودنت دیوانه ترینم می کند......و تو نفهمیدی!!!!!

بی انصاف! راهمان نه موازی که منطبق بود......وقتی خواستی راهت رو کج کنی .......وقتی خواستی برای همیشه تنهام بذاری.......وقتی خواستی.......

برای اولین بار با همون دسته گلی که برام آورده بودی و حالا تنها مونسم شده........گونه هام رو نوازش کردی و با گلبرگهاش اشکام رو ربودی.......نگذاشتی دیگه گریه کنم و در نهایت تلخی خنداندیم......

اما حالا کجایی؟.....رفتی و ندیدی که بعد از رفتنت چشمانم چگونه باریدند.......و تو دیگر نبودی که  نگذاری.......

ولی راست می گفتی....به عقل ناقصم نرسیده بود که دو راه منطبق وقتی به اندازه ی یک صدم زاویه هم از هم دور شوند......تا آخر این دنیای بی انصاف هم که بدوند به هم نمی رسند.....دورتر میشوند از هم دورتر و دورتر......داشتی  می رفتی ......توقفم را ندیدی؟؟..... صدای زنجیر پاهام رو نشنیدی؟....دستهای اسیرم اسیرت نکرد ؟؟.....چشمهایم از پشت میله های قفس٬ حرفهایم را به قلبت نرساند؟؟....

تو رفتی به مقصدی که باید می رفتی و اشکهایم هم آمدند و رفتند به قصد آزار جان من........و حالا من مانده ام بی تو!.... من مانده ام تنها.....و باید بروم.......با همین اشکا و همین زنجیرها...... و با همه ی خاطراتی که فقط و فقط می آیند تا مثل خنجر روح زخمی ام را بیشتر نیشتر بزنند.....

تو رفتی....سفر به خیر عزیز دلم!!....

و من نیز می روم....

تو به شهر آرزوهات ......... و من در حسرت آرزوهام!!!....

 

+ نوشته شده توسط منا در جمعه سی ام تیر 1385 و ساعت 11:6 |

این رو یه دوستی برام فرستاده من خوشم اومد امیدوارم شما هم مثل من خوشتون بیاد.از اون دوست هم ممنونم.

پنج وارونه چه معنا دارد؟ خواهر کوچکم از من پرسید.... من به او خندیدم... کمی آزرده و حیرت زده گفت:روی دیوار و درختان دیدم.... باز هم خندیدم... گفت:مهران ـ پسر همسایه ـ پنج وارونه به مینو میداد.... آنقدر خنده ورم داشت که طفلک ترسید.. بغلش کردم و بوسیدم و گفتم: آن هنگام که باران بی وقفه ی عاشق سقف دلت را پاره کرد میفهمی" پنج وارونه چه معنا دارد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط منا در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت 12:30 |

 

می دانم تو هم می دانی که چه ساده دل کندیم از حرمت اینهمه عادت و علاقه راستی چرا رفتیم؟چرا بر نگشتیم؟در کجای خلوت این کوچه های بی در رو جا ماندیم؟پس من اینهمه نامه ی بی نشان را کجا برای که نوشتم؟به همین سادگی یادمان رفت قرارمان در مجاورت چکه های باران؟چگونه فراموش کردیم؟

نگران نباش به هیچ کجای این آسمان ساده ی صبور بر نمی خورد اگه گه گاه پلکهای خسته و خاموش من برای بی قراری نیامدنت ببارند.حال دیگر عابران خواب گرد هم اندازه ی علاقه ام را می دانند و با سر انگشتان خیس بر سینه ی دیوار این کوچه های بی قرار می نویسند

 

+ نوشته شده توسط منا در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 و ساعت 2:6 |

شگفتا!

وقتی که بود نمی دیدم

وقتی می خواند نمی شنیدم

وقتی دیدم که نبود

وقتی شنیدم که نخواند

چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد تو تشنه ی آتش باشی و نه آب

چشمه که خوشکید  چشمه که از آن آتشی که تو تشنه ی آن بودی بخار شد و به هوا رفت

و آتش کویر را تا فت و در خود گداخت

و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید

تو تشنه ی آب گردی و نه تشنه ی آتش

و بعد... عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت.

                                                                                                 دکتر علی شریعتی

 

+ نوشته شده توسط منا در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 و ساعت 1:16 |

 

 

می خوام برات از قرار قدیمی قلب ها بگم که همیشه یکی می ماند و چشم به راه دیگری خط  به خط کتاب فاصله ها را می شمرد.همیشه یکی می نشیت و ترانه هایش را بی دیگری تعبیر می کرد.آنقدر می نوشت تا نیمه ی گمشده اش از ابتدای یکی از همین ترانه ها طلوع کند.خودت بهت می دونی که همیشه تو می رفتی و من می ماندم.می ماندم و به انتظار تو لحظه های خوب گریه را بی نهایت بار مرور می کردم.

 

 

 

+ نوشته شده توسط منا در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 و ساعت 0:44 |
اینم چنتا متن کوچولو و خوشگل:

   

                           کسي نميتونه به دلش ياد بده نشکنه.... ولي حداقل من يادش دادم که وقتی شکست 

                           لبه ی تیزش دست اونیکه شکسته رو نبره. 

    

                                  گر عاشقانه مردن را بلد نيستيم لا اقل عاشقانه زندگي کنيم سوختن حرف کمي

                                  نیست آنان که ساختند سوختند.

  

                     زندگی یه گل سرخه پر از عطر پر از خار و پر از گل برگ لطیف.یادمان باشد اگر گل  

                         چیدیم عطروخاروگل وگلبرگ همه همسایه ی دیوار به دیوار همند.

  

                             اگر مي خواهي هميشه آرام باشي دلتنگي هايت روي ماسه و شادي هاي خود

                                    را روي سنگ مرمر بنويس هميشه بهاري باشيد

  

                                چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه ديروز ما وقت

                                           نكرديم از او تشكر كنيم .

 

                           کسی را برای دوستی انتخاب کن که آنقدر قلبش بزرگ باشد که نخواهی برای اینکه تو قلبش جایی داشته باشی خودت رو کوچیک کنی.

 

                                                عشق گوش کردن نیست درک کردن است.عشق فراموش کردن نیست

                                                 بخشیدن است.عشق دیدن نیست احساس کردن است.عشق جا زدن 

                                                و کنارکشیدن نیست صبر کردن و ادامه دادن است.

 

   محبت یعنی:بر پاییز گریستن.با چشم بسته دنیا رو دیدن.شب را چشیدن سکوت کردن.

    محبت یعنی:بر شب اشک ریختن.عشق را یارآور شدن.دست های باد را به گرمی فشردن.با باران 

   خندیدن.آسمان را به خدا واگذار کردن.

 

                              واسه شکستن یه دل فقط یه لحظه وقت می خوای اما واسه اینکه از دلش در بیاری

                                  شاید هیچ وقت فرصت نداشته باشی....می شه مثل یه قطره اشک بعضی ها رو

                                 از چشمت بندازی ولی هیچ وقت نمی تونی جلوی اشکی رو بگیری که

                               با رفتن بعضی ها از چشمات جاری می شه.

 

     

               اگربهترین دوست نیستی لااقل بهترین دشمن باش.اگر غمخوارنیستی لااقل بزرگترین غم 

                    باش.هر چی هستی همیشه بهترین باش چون همیشه در یاد خواهد  ماند.پس در بدترین و

                بهترین بهترین باش.

 

                         صد نامه نوشتم و جوابی ننوشتی

                         این هم که جوابی ننویسند جواب است

 

         هيچ وقت دل به کسي نبند… چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم

              جا نميشه ...ولي اگه دل بستي…… هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اينقدر بزرگه که

                ديگه پيداش    نميکني .

 

 

 

+ نوشته شده توسط منا در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 1:4 |

 من این جمله ها رو خیلی دوست دارم امیدوارم شما هم بپسندین.  

 

 

    اگه یه روز بغض گلوت رو فشرد خبرم کن بهت قول نمی دم که می خندونمت ولی می تونم باهات گریه کنم. 

     اگه یه روز خواستی بری حتما خبرم کن قول نمی دم که ازت بخوام بمونی اما می تونم باهات بدوم.

     اگه یه روز نخواستی به حرفای کسی گوش بدی خبرم کن.قول می دم که خیلی ساکت باشم.

     اما.........اگه یه روز سراغمو گرفتی و خبری نشد.....سریع به دیدنم بیا.....احتمالا بهت احتیاج دارم.

 

 

 

+ نوشته شده توسط منا در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 0:18 |

      دلم تو را می خواهد ای زاده ی خوبیها!تو را ا که کودکانه با شادیهایم خندیدی. .تو را که مشق شب

      باران را بر ساحل نوشتی.هرچه هست ای پاک تراز آیه ی مریم در دستانم عاطفه بریز.

    هوای دلتنگ پاییز را به غروب سرد کوچه ها ببر.تو که می دانی زمین همیشه تنهاست  و هیچ کس دلش

    به حال پرنده ی باران خورده نمی سوزد.شعری  بخوان از آخرین نگاه باد تا با نوایت تمام لحظه های 

    خفته بیدار شوند.                                                                

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط منا در جمعه نهم تیر 1385 و ساعت 10:34 |