دشت تنها بود،من تنها، سرشك شور من تنها....
و تنها،دور از من ،دور،خيلي دور،لي لا، عشق من ، تنها....
باد مي پيچيد،بر دامن صحرا،موج مي زد،موج مي زد....
دامن صحرا، همواره اشك مي باريد بر قلبم، و قلبم زير
باران سرشكش،چنگ مي زد....
چنگ مي زد بر در و ديوار سينه،
پاره ابري تيره، روي آسمان را رنگ مي زد....
وز فضايي دور،ناقوص كليسا زنگ مي زد،غلطه مي زد،
نعره مي زد،
آخ، لي لا...آخ،لي لا...
در سكوت دشت ناگه،رفت از دامان عقلم،مرغ هوشم
رفت، پر زد،
رفت،وانگه،ناله ي سرد شبانگاهي فرو غلطيد در
گوشم،و قلبم ريخت،قلبم ريخت،از فريادآن ناله،
شباهنگ سيه دل نعره مي زد،
رفت، لي لا...،رفت، لي لا...مات و سرگردان قدم
برداشتم،برداشتم،ربتم سراغش...آه،كاش هرگز نمي
ديدم،نمي ديدم...خرمن دوران هستي،
بي صدا بر باد رفته،نغمه هاي عشق و مستي، بي
صدا از ياد رفته،دشنه ي دردي سيه قلب اميدم را
دريده،رودها و چشمه هاي آرزوها ،خشك و رائد...
كوچه ساكت، خانه ساكت، بر در و ديوار خانه، سايه اي از غم نشسته...
نيست لي لا،نيست لي لا.... ساز ناز نغمه پرداز
تمنايش شكسته، درب بسته، گيج و سرگردان و با
برديد و خسته، در زدم....در باز شد....
اي واي!در موج سياهي، اشك ديدم، مرگ ديدم...
اشك هاي مرگ و مرگ اشك هاي گرم ديدم....
بر لب تابوت سردي! مادر لي لا لميده،
پشت او خرد و خميده گونه هايش غرق دريائي از اشك رميده،
رنگ عشق و زندگي از روي زيبايش پريده،
با نگاهي وحشت انگيز و سراپا حسرت و مات و دريده، گفت:
كارو...آخ،كارو...مرد، لي لا... مرد...لي
کارو

![]()




