تبليغاتX
صدای بارون

ممنون که براي ديدن وبلاگ من اومدين. اميدوارم خوشتون بياد.اگر بد بود کوچيکيش رو به بزرگي خودتون ببخشين . آخه ميدونين اين هنوز بچه است.طول مي کشه تا تاتي تاتي کنه راه بيفته بدو وخطاهاش رو از بين ببره اميدوارم لذت ببريد

 

  دشت تنها بود،من تنها، سرشك شور من تنها....

 

  و تنها،دور از من ،دور،خيلي دور،لي لا، عشق من ، تنها....

 

  باد مي پيچيد،بر دامن صحرا،موج مي زد،موج مي زد....

 

  دامن صحرا، همواره اشك مي باريد بر قلبم، و قلبم زير

 

 باران سرشكش،چنگ مي زد.... 

               

  چنگ مي زد بر در و ديوار سينه،

 

  پاره ابري تيره، روي آسمان را رنگ مي زد....

 

  وز فضايي دور،ناقوص كليسا زنگ مي زد،غلطه مي زد،

 

 نعره مي زد،

 

  آخ، لي لا...آخ،لي لا...

 

  در سكوت دشت ناگه،رفت از دامان عقلم،مرغ هوشم

 

 رفت، پر زد،

 

  رفت،وانگه،ناله ي سرد شبانگاهي فرو غلطيد در

 

گوشم،و قلبم ريخت،قلبم ريخت،از   فريادآن ناله،

 

 شباهنگ سيه دل نعره مي زد،

 

  رفت، لي لا...،رفت، لي لا...مات و سرگردان قدم

 

برداشتم،برداشتم،ربتم   سراغش...آه،كاش هرگز نمي

 

 ديدم،نمي ديدم...خرمن دوران هستي،

 

  بي صدا بر باد رفته،نغمه هاي عشق و مستي، بي

 

صدا از ياد رفته،دشنه ي دردي سيه     قلب اميدم را

 

 دريده،رودها و چشمه هاي آرزوها ،خشك و رائد...

 

  كوچه ساكت، خانه ساكت، بر در و ديوار خانه، سايه اي از غم نشسته...

 

  نيست لي لا،نيست لي لا.... ساز ناز نغمه پرداز

 

تمنايش شكسته، درب بسته، گيج و   سرگردان و با

 

برديد و خسته، در زدم....در باز شد....

 

  اي واي!در موج سياهي، اشك ديدم، مرگ ديدم...

 

  اشك هاي مرگ و مرگ اشك هاي گرم ديدم....

 

  بر لب تابوت سردي! مادر لي لا  لميده،

 

  پشت او خرد و خميده گونه هايش غرق دريائي از اشك رميده،

 

  رنگ عشق و زندگي از روي زيبايش پريده،

 

  با نگاهي وحشت انگيز و سراپا حسرت و مات و دريده، گفت:

 

  كارو...آخ،كارو...مرد، لي لا... مرد...لي 

 

                                                     کارو

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط منا در شنبه هجدهم شهریور 1385 و ساعت 11:12 |

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود . تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود . پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد. من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي . دوستدار تو پدر پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران اف بي آي و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم

 

 

نتيجه اخلاقي
هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد
مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد

 

+ نوشته شده توسط منا در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 و ساعت 13:34 |

 

جهان آرام بود......باد می وزید

زن سبد در دست.....گاری را با تمام وجود می کشید

بدون افسار..........بدون اسب!!!!

آن طرف تر .......مرد....پشت گاری...... مملو از درد.....مملو از آه......

باد می وزید........جهان آرام بود.

کسی گفت: چه می خواهی؟

زن گفت:همسرم را بدون این درد طاقت فرسا

صدا گفت:چه  می دهی؟

زن گفت:تمام هستی ام را ..... هر آنچه بخواهی

صدا گفت: قلبت را به دست باد بسپار..... همسرت از درد رهایی می یابد.

زن سکوت کرد......باد می وزید........ جهان آرام بود....مرد در درد!!

اشکی بد خاک خوابید..... آهی در دل زنده شد

خونی بر گاری رقصید!!

و لحظه ای بعد...

باد می وزید.....جهان آرام بود

مرد گاری می کشید....بدون درد .....بدون آه....

بدون عشق

بدون عشق؟؟!!!

کسی پرسید:زن کجاست؟

مرد گفت:نمی دانم!!...شاید فکر کرد که من بهبود نخواهم یافت گذاشت و رفت.....چشم که گشودم ندیدمش.

صدا گفت :حالا کجا می روی؟

مرد گفت: می رم تا کسی رو پیدا کنم که دوستم داشته باشد و تنهایم مگذارد....هیچگاه!!

مرد رفت..... صدا بی رحمانه خندید..... باد می وزید..... جهان آرام بود.....

مرد رفت....و او تنها مردی بود که هر کجا که رفت باد را با خود برد.

و هیچگاه کسی نفهمید که چرا؟!!!

تنها تو........تنها من

داستان زنی که قلبش را به دست باد سپرد....برای که؟ همسرش!!!

مردی که هیچگاه ندانست روح زنی بدون قلب

همیشه و عاشقانه دوستش خواهد داشت

تا زمانی که باد باقیست و می وزد

باد می وزد...جهان آرام است..... فراموشش مکن.

 

+ نوشته شده توسط منا در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 و ساعت 1:46 |