تبليغاتX
صدای بارون - برکه ی مهتاب

ممنون که براي ديدن وبلاگ من اومدين. اميدوارم خوشتون بياد.اگر بد بود کوچيکيش رو به بزرگي خودتون ببخشين . آخه ميدونين اين هنوز بچه است.طول مي کشه تا تاتي تاتي کنه راه بيفته بدو وخطاهاش رو از بين ببره اميدوارم لذت ببريد

سلام

امروز يه چيز عالی دارم

يه شعر خاص.

يه شعر فوق الآده از يه دوست خوب

 



شب که با آوای هستی می روی در خواب


یک به یک


با هر ستاره راز ها دارم

ساز خود بر دوش


رهگذار عمر خود را راه پیمایم

اینچنین در کوچه باغ یاد تو بیتاب


میسپارم چشم خود را تر،


بر حریر کورسوی بوسه ی مهتاب....

***
میروم تا روشنی بخشم


در دلم آن جاودان شب را.....

در دل خاموش جنگل،


کوره راهی بود از عالم جدا

ناله ی شبگیر و های وهوی بی آرام باد


زوزه های


گرگ های


گم کرده راه

وز میان شاخه های سر فروبرده به جان یکدگر


جادوی غوغای صدها اختر و... لبخند ماه...

نه چراغی...تا فروزد دوردستی


شعله ای...تا برآرد آتشی


کومه ای....تا ببخشد گوشه ی گرمی..

هرچه بود و هرچه بود،


ظلمت بیداد شب با جان جنگل بود...


ما ولی سرمست و لبریز از خیال


بی هراس از این هجوم هول و وحشت راه میرفتیم

در دل خاموش جنگل در میان کوره راه


برکه ای آرام بود و عکس ماه

ناگهان گویی زمان،


لحظه ای آرام گشت و از تلاطم باز ماند


ناگهان گفتی زمین،


دست مهرش را به دامان شب جنگل کشاند..

بر فراز برکه استادیم و تو


جان من را با نگاهت سوختی،


بر نگاه ماه...چشمی دوختی،


لب فروبستی و چندی بعد..آه...


دست در دست


چشم بر چشم،،،


وان نخستین طعم ناب لحظه ای کوتاه......

***
شب که با لبخند شیرین، خفته ای آرام


بر مسیر ساحل آوار این دل میسپارم گام..


با خیالت این چنین دلخوش


وز نوایت این چنین دلشاد،


تا سحرگاهان طنین خود به جان ساز میریزم...


جان ودل بیتاب

 

پا به پای برکه ی مهتاب.......

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط منا در پنجشنبه دوم آذر 1385 و ساعت 11:50 |