من به بي ساماني
باد را مي مانم
من به سرگرداني
ابر را مي مانم
من به آراستگي خنديدم
من ژوليده به آراستگي خنديدم
سنگ طفلي ،اما،
خواب نوشين كبوتر را در لانه مي آشفت.
قصه ي بي سر و ساماني من ،
باد با برگ درختان مي گفت.
باد با من مي گفت:
" چه تهيدستي ،مرد!"
ابر باور مي كرد.
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه مي بينم
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم.



